غمگن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمگن . [ غ َ گ ِ ] (ص مرکب ) مخفف غمگین . با غم و اندوه . صاحب غم . محزون . رجوع به غم و غمگین شود : ای آنکه غمگنی و سزاواری وندر نهان سرشک همی باری . رودکی . هر آنجا که ویران بد آباد کرد دل غمگنان از غم آزاد کرد. فردوسی . برون کرد باید ز دلها نهیب گزیدن مر این غمگنان را شکیب . فردوسی . بمن بخش ری را خرد یاد کن دل غمگنان از غم آزاد کن . فردوسی . همه تا کوشد اندر آن کوشد که دل غمگنی کند شادان . فرخی . خانه ٔ او بهشت شد که در او غمگنان را ز غم کنندآزاد. فرخی . چرا بگرید زار ار نه غمگن است غمام گریستنش چه باید که شد جهان پدرام . عنصری . صحبت بدخو همه رنج است از آن یارش ازو غمگن و او غمگن است . ناصرخسرو. چو نیک و بدش نیست باقی چه باشی به نیک و بدش غمگن و شادمانه . ناصرخسرو. گر گنهم بخشی و گر سر بری زین نشوم غمگن و زآن شادمان . خاقانی . گر گونه ٔ غمگنان ندارم زآن نیست که هستم از تو خرم دانی ز چه سرخ رویم ایراک بسیار دمیدم آتش غم . خاقانی (از آنندراج ). منم خرم و یک فتاده ست نقشم شما غمگن و نقشتان شش فتاده ست . خاقانی .