غنم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنم . [ غ َ ] (اِخ ) ابن مالک بن کنانة. بطنی است از کنانه . (از تاج العروس ).
غنم . [ غ ُ] (ع مص ) غنیمت یافتن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی تهذیب عادل ). غنیمت، و پیروزی به چیزی بی دسترنج، یا غُنم در حصول چیزی بی دسترنج آید و بس، و در غنیمت غیر آن . (منتهی الارب ). ج، غُنوم . (لسان العرب ). غنیمت و توانگری . توانگری . (مهذب الاسماء). غنیم . غنیمت گرفتن . غنیمت یافتن . رسیدن به غنیمت و فَی ٔ . رسیدن به چیزی بی رنج و مشقت و بلاعوض . ◄ (اِ) زیادت . نَماء. فاضل قیمت . سود. بهره . (از لسان العرب ). ◄ الغُنم بالغرم ؛ یعنی غنیمت در مقابل غرامت است، و همچنین گویند: الغرم مجبور بالغنم . (از اقرب الموارد). صاحب تاج العروس آرد: در حدیث است : الرهن لمن رهنه له غنمه و علیه غرمه، و غنم در اینجا بمعنی زیادت و نماء و افزایش قیمت است .
غنم . [ غ َ ] (اِخ ) ابن قتیبه . بطنی از باهله . (از تاج العروس ).