غنچه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنچه شدن . [ غ ُ چ َ/ چ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه ازجمع شدن و گرد شدن . (انجمن آرا) (از برهان قاطع). کنایه از خویش را فراهم آوردن . (آنندراج ) : عندلیبی که در خیال گل است هر کجا غنچه میشود چمن است . صائب (از بهار عجم ) (آنندراج ). ◄ متأمل شدن . تفکر و تأمل . رجوع به غنچه گشتن شود.