غنچه گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنچه گشتن . [ غ ُ چ َ / چ ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از جمع شدن و گرد آمدن و فراهم آمدن، و با لفظدهان (یا دهن ) و کف نیز استعمال میشود : نقد ما چون زر گل در طبق افلاک است کف ما غنچه نگردد چوشود صاحب مال . شفیع اثر (از بهار عجم ذیل غنچه بودن ). ◄ کنایه از خویش را فراهم آوردن . خود را جمع کردن . ◄ متأمل شدن . (بهار عجم ) (آنندراج ). تأمل و تفکر. و رجوع به غنچه شدن شود.