غنی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنی کردن . [ غ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) توانگر ساختن . بی نیاز کردن . رجوع به غنی شود : آن را که در رکوع غنی کرد بی سؤال درویش را به پیش پیمبر سخاوتش . ناصرخسرو. غنی کرد گردنکشان را ز گنج ز گوهر کشی لشکر آمد برنج . نظامی . غنی کردش از دادن طوق و تاج همش تاج زرداد و هم تخت عاج . نظامی . - غنی کردن از چیزی ؛ جای آن را گرفتن .