غنیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنیم . [ غ ُن َ ] (اِخ ) ابن قیس، مکنی به ابوجناح، صحابی است .
غنیم . [ غ ُ ن َ ] (اِخ ) ابن قیس، مکنی به ابوالعنبر. تابعی، و از رواة حدیث است . در تاج العروس آمده : غنیم بن قیس مازنی تابعی است . وی نزد عمر آمد. از سعد و ابوموسی روایت کند، و سلیمان تیمی و جریری و گروهی از او روایت دارند.
غنیم . [ غ َ ] (ص ) ظاهراً فارسی است بمعنی دشمن . (فرهنگ نظام ). خصم . (فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٨٢ ب ). خصم اَلَدّ درتداول امروز گویند: کربلا غنیمت باشد... رجوع به فرهنگ نظام شود : چو بنهاد جمشید سردر گریز غنیمش ز دنبال با تیغ تیز... فردوسی . خویشتن دارد او دو هفته نگاه هم بر آنسان که از غنیم غنیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٨). مرد کو را نه گهر باشد نه نیز هنر حلیت اوست خموشی چو تهیدست غنیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٠). به چه روز نیک بیند ز تو کام دل فغانی که چو بخت خود غنیمی به کمین بود مدامش . بابافغانی (از فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٨٢ب ).