غور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غور. [ غ َ /غ َ وَ ] (اِ) رنج و آزار سخت . غفر. (ناظم الاطباء)
غور. [ غ َ ] (اِخ ) زمین نشیب جانب مغرب از تهامة. یا مابین ذات عرق تا دریای یمن . (از منتهی الارب ). همان تهامة و آنچه تالی یمن است . اصمعی گوید: میان ذات عِرق و دریا غور تهامة است . و انتهای تهامة از طرف حجاز «مدارج العرج » و اول آن از طرف نجد «مدارج ذات عرق » است . و نیز اصمعی گوید: یقال : غار الرجل یغور؛ اذا سار فی بلاد الغور. کسائی نیز بر آن است و قول جریر را شاهد آورد که وی گوید : یا ام طلحة ما رأینا منکم فی المنجدین و لا بغور الغائر. (از معجم البلدان ).
غور. [ غ َ ] (ع مص ) سخت گرم شدن روز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خفتن در غائرة. (منتهی الارب ). خفتن هنگام میان روز. (از اقرب الموارد) ◄ فروشدن چشم به مغاکی . (منتهی الارب ). فرورفتن چشم در روی . غارت عینه غوراً و غؤوراً؛ دخلت فی الرأس و انخسفت . (اقرب الموارد). چشم به گَو فروشدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ دقت کردن در کار.(از اقرب الموارد). تفکر و تأمل و تدبیر و دقت و ملاحظه . (ناظم الاطباء). تدقیق : از عذوبت الفاظ و حسن سیاقت سخن او بر بعد غور و غزارت بحر ... او استدلال گرفتم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٥٤). طول و عرض وجود بسیار است وآنچه در غور ماست این غار است . نظامی . - بعیدالغور ؛ آنکه در کار بادقت بنگرد. (از اقرب الموارد) دوراندیش . مآل اندیش . عاقبت بین . ناظم الاطباء آرد: فلان بعیدالغور؛ یعنی فلان کینه ور است و یا فلان تیزفهم و حیله باز است . و «دزی » بمعنی شخصی غیرقابل نفوذ و اسرارآمیز آورده است . - غَورِ کُلّی ؛ تفتیش بادقت . تفحص باتأمل . (از ناظم الاطباء). ◄ جستن چیزی را. طلب چیزی کردن . (از اقرب الموارد). ◄ سود رسانیدن . (منتهی الارب ). منفعت رسانیدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). فایده رسانیدن . (برهان قاطع). ◄ دیت دادن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به غِوَر شود. ◄ خواربار آوردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به غور رسیدن و بازآمدن آن را. (منتهی الارب ). آمدن به زمین پست . (از اقرب الموارد). بسوی زمینی که به گو فروشده باشد رفتن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).به گَو فرورفتن . بر زمین گو فروشدن . ◄ درآمدن در چیزی . (منتهی الارب ). داخل شدن در چیزی . (ازاقرب الموارد). ◄ جریان آب در زمین و فرورفتن در آن . (از اقرب الموارد). فرورفتن آب در زمین . (منتهی الارب ) (از برهان قاطع). فروشدن آب . آب بر زمین فروخوردن . (المصادر زوزنی ). ◄ آب به زمین فروبردن . (تاج المصادر بیهقی ). غؤور. (تاج المصادر بیهقی ). فروبردن آبها در زمین : خرّب بلاده بقطع شجرأها و بغور میاهها. (دزی ج ٢ ص ٢٣٠). ◄ (اِ) نشیب . (نصاب الصبیان ). زمین پست . (منتهی الارب )(از اقرب الموارد) مقابل نجد. (اقرب الموارد) : از مشرق ممالک اقطار غور و نجد طرق و مسالک بدان محیط گشته . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٦). برنگ رنگ ریاحین و گونه گونه نبات بغور و نجد زمین، فانظروا الی الاَّثار. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٩). ◄ غار. مغاره . کهف . (از اقرب الموارد). ◄ مغ هر چیزی . (منتهی الارب ). قعر هر چیز. (از اقرب الموارد) بن . تک . ته . فرود. زیر. آخر. نهایت : گفت زندگانی خداوند دراز باد اعمال غزنی دریایی است که غور و عمق آن پیدا نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٥). شد غور غار ژرف یک آهنگ رود خون شد صحن دشت پهن همه کوه استخوان . مسعودسعد. تا نیاید غور این غمها پدید گریه را راه نهان دربسته ام . خاقانی . راستی در میان نهادن و حقیقت حال اعلام دادن و غور جراحت آشکارا کردن و پرده از روی کار برانداختن از تهمت و ریبت دورتر دیدم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٦٩). چندانکه به غور ره نگه کرد نی راهرو و نه راهبر بود. عطار. غار غرور است در نهاد تو پنهان غور چنین غار آشکار نیابی . عطار. در چهی افتاد کآن را غور نیست وآن گناه اوست جبر و جور نیست . مولوی (مثنوی ). کآن یکی دریاست بی غور و کران جمله دریاها چو سیلی پیش آن . مولوی (مثنوی ). - غور کار ؛ عمق و مغ آن . (ناظم الاطباء). ◄ مجازاً بمعنی حقیقت و کنه چیزی . عرفت غورالمسألة؛ یعنی حقیقت و کنه آن را دانستم . (از اقرب الموارد). عمق . حالت چیزی که قابل فهم و حدس نیست (در اسرارو نقشه ها). ج، غِیار. (دزی ج ٢ ص ٢٣٠). اسرارآمیز بودن : امیر از این اخبار بخندیدی اما کسانی که غور کار میدانستند بر ایشان سخت صعب بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٠٨). هارون الرشید عاقل بود غور آن دانست که چه بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤٢٥). و اگر کسی حالی نماید بخلاف راستی، او غور آن داند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٢). ض غور ایام درنیابد چرخ که جز از رأی تو گمانه کند. مسعودسعد. در دایره ٔ سپهر ناپیدا غور جامی است که جمله را چشانند بدور. خیام . ضمیر منیر و خاطر عاطر او آیینه ٔ روشن گشته که عکس اسرار و غور افکار و عواقب و خواتیم اعمال چون مشعله ٔ آفتاب پیش او لایح و واضح باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ١٣). بدین رقعه بر غور فضل و متانت ادب و بلاغت سخن و کمال هنر او استدلال میتوان کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٢٥٦). سلطان بر سر سریرت و غور مکر و خدیعت او وقوف یافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٥٠). از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو. مولوی . نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید. سعدی (بوستان ). - به غور چیزی رسیدن ؛ دانستن کنه و حقیقت آن . به تدقیق رسیدن . رسیدگی دقیق : بسمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس . سعدی (بوستان ). خرابی و بدنامی آید ز جور بزرگان رسند این سخن را به غور. سعدی (بوستان ). به ایّام تا برنیاید بسی نشاید رسیدن به غورکسی . سعدی (بوستان ). ◄ شر و فساد. غائله . نتیجه و عاقبت بد : نباید که آن ملطفه بخط ما به دست ایشان افتد، و این دراز گردد. که بازداشتن پسر قائد و دبیرش غوری تمام دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٥). من آگاه گشتستم از غدر و غورش چگونه بوم زین سپس یار غارش ؟! ناصرخسرو. به رفقی هرچه تمامتر ... غور و غائله ٔ آن [ کار وخیم ] با او بگویم . (کلیله و دمنه ). تنگ بود غار تو با غور او [ چرخ ] هیچ بود عمر تو با دور او. نظامی . ◄ (ص ) آب پنهان زیر زمین . (مهذب الاسماء). آب فروخورده . یقال : ماء غور؛ ای غائر. وصف بالمصدر کدرهم ضرب و ماء سکب . (منتهی الارب ). آب فرورفته . آب به زمین فروشده . مصدر بجای صفت آمده است، چنانکه گویند: درهم ضرب ؛ یعنی درهم مضروب، و ماء سکب ؛ یعنی آب ریخته شده . (از اقرب الموارد) : قل اءَ رأیتم ان اصبح ماؤکم غوراً فمن یأتیکم بماء معین (قرآن ٣٠/٦٧)؛ یعنی بگو چه بینید اگر این آب شما هنگامی در زمین فروشود، آن کیست که شمارا آب آرد آشکارا بر روی زمین روان و پیدا؟ (تفسیر کشف الاسرار ج ١٠ ص ١٧٠).