غوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غوز. (اِ) برآمدگی سخت وزشت که بر پشت برخی از مردم باشد. پشت خمیده و دوتاشده . قوز. کوز. کوژ. کُل . رجوع به قوز و کوژ شود. - سر غوز افتادن ؛ به لجاج ناچار شدن . - غوز بالای غوز ؛ زشتی، رنج، زیانی بر سر زشتیی یا رنجی یا زیانی و امثال آن . رجوع به قوز شود.
غوز. [ غ َ ] (ع مص ) آهنگ کردن . (منتهی الارب ). قصد کردن . (از اقرب الموارد).
غوز. (اِخ ) ناحیتی است . شرق وی بیابان غوز و شهرهای ماوراءالنهر، و جنوب بعضی از همین بیابان و دیگر دریای خزرانست و مغرب و شمال او رود آمل است، و مردمانی شوخ روی و ستیزه کارند و بددل و حسود، و گردنده اند بر چراگاه و گیاه خوار تابستان و زمستان، و خواسته ٔ ایشان اسب و گاو و گوسپند و سلاح و صید اندک، و اندر میان ایشان بازرگانان بسیارند، و هر چیزی را که نیکو بود و عجب بود نماز برند و طبیبان را بزرگ دارند، و هرگه که ایشان را ببینند نماز برند، و این بجشکان را بر خون و خواسته ٔ ایشان حکم باشدو ایشان را هیچ شهر نیست، و مردمانی با خرگاه بسیارند، و مردمانی اند با سلاح و آلات دلیری و شوخی اندر حرب، و ایشان به هر وقتی به غزو آیند به نواحی اسلام به هر جائی که افتد، و برکوبند و غارت کنند و زود بازگردند. و هر قبیله را از ایشان مهتری بود از ناسازندگی با هم . (حدود العالم چ سیدجلال الدین طهرانی ص ٥٤).