غوطه دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غوطه دادن . [ طَ / طِ دَ ] (مص مرکب ) فروکردن در آب و غرق کردن . (ناظم الاطباء). فروبردن در آب . غوطه ور کردن . غوته دادن . قَمس . اِقماس . غَت ّ. (منتهی الارب ). رجوع به غوطه و غوته شود : طاقت یک موج او کراست که طوفان صد یک آن بود و غوطه داد جهان را. ابوالفرج رونی . او [ شیر ] را در آب غوطه داد. (کلیله و دمنه ). آب نتواند مر او را غوطه داد کش دل از نفخ الهی گشت شاد. مولوی . تا گریبان غرق آتش بودم از اندیشه ٔ دوست غوطه در گل داد ناگه یاد آن رخساره ام . طالب آملی . در بهار سرخ رویی همچو جنت غوطه داد فکر رنگین تو صائب خطه ٔ تبریز را. صائب تبریزی .