غول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غول . (اِخ ) نام زنی جادوگر. اسفندیار در خوان چهارم از هفت خوانی که از راه روئین دژ دید بکشته است : ورا [ زن جادو را ] غول خوانند شاها بنام بروز جوانی مشو پیش دام . فردوسی .
غول . [ غ ُوْ وَ ] (ع ص ) عیش غُوَّل ٌ؛ زیست خوش . (منتهی الارب ). عیش اَغوَل و غُوّل ؛ یعنی زندگی خوش . (از تاج العروس ) . فراخی زیست .
غول . (ترکی، اِ) در ترکی بمعنی دست و بازو و بال و جناح . امروزه بیشتر قول (به قاف ) نویسند. صاحب غیاث اللغات گوید: فوجی را گویند که سردار در آن باشد.