غو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غو. [ غ َ / غ ِ ] (اِ) نعره کشیدن . (فرهنگ اسدی ). نعره . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). بانگ .فریاد. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). صدای سخت بلندباشد مانند فریادی که بهادران در روز جنگ کنند. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع). با «گف » کردی بمعنی تهدید مقایسه شود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مخفف غیو که این هم مخفف غریو است . (از فرهنگ رشیدی ). خروش . غریو : غو پاسبانان و بانگ جرس همی آمد از دور وزپیش و پس . فردوسی . بیامد به درگاه سالار نو بدیدنش از دور برخاست غو. فردوسی . غو دیده بان آید از دیدگاه که از دشت برخاست گرد سپاه . فردوسی . دیلمی وار کشد هزمان دراج غوی بر سر هر پرش از مشک نگاریده زوی . منوچهری . برآمد ده و افکن و گیر و رو غریویدن کوس وپیکار و غو. اسدی (گرشاسبنامه ). بدان مژده از دیده بان خاست غو دویدند پیش سپهدار نو. اسدی (گرشاسبنامه ). غو پیشرو خاست اندر زمان که آمد بره چار ببر دمان . اسدی (گرشاسبنامه ). ◄ صدای رعد وآواز کوس و دهل و بوق و کرنای و نفیر و امثال آنها.(فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع) : برآمد ز ایران غو بوق و کوس که فیروز بادا سپهدار طوس . فردوسی . غو طبل بر کوهه ٔ زین بخاست درفش سپه را برآورد راست . فردوسی . غو نای و آواز اسبان ز دشت تو گفتی همی از هوا برگذشت . فردوسی . ز یک سو غو آتش ودود دیو ز دیگر دلیران گیهان خدیو. فردوسی . بچنین روز به گوشش غو کوس ز ارغنون خوشتر واز موسیقار. فرخی . چشمه ٔ روشن نبیند دیده از گرد سپاه بانگ تندر نشنود گوش از غو کوس و جلب . فرخی . همه خنجر و نیزه برداشتند ز کیوان غو کوس بگذاشتند. اسدی (گرشاسبنامه ). غو طبل برگشتن از رزمگاه برآمدشب از جنگ بربست راه . اسدی (گرشاسبنامه ). غو کوس برچرخ مه برکشید به پیکان دشمن سپه برکشید. اسدی (گرشاسبنامه ). غو کوس و غریو بوق مرا لحن نای است و نغمه ٔ طنبور. مسعودسعد. ◄ قسمی قارچ خشک کرده که در آن از چخماق آتش افکنند و زود درگیرد. قو. رجوع به قو شود.