غیبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیبی . [ غ َ / غ ِ ] (ص نسبی ) منسوب به غیب . ناپدید و نهفته و پنهان و مخفی و غیرمرئی . (ناظم الاطباء). منسوب به عالم غیب . الهی . ربانی . آسمانی . فلکی . (ناظم الاطباء). رجوع به غَیب شود : ندای هاتف غیبی ز چارگوشه ٔ عرش صدای کوس الهی به پنج نوبت لا. خاقانی . دیوان و جان دو تحفه فرستاده ام به تو گردون بر این دو تحفه ٔ غیبی ثنا کند. خاقانی . گر گوشتان اشارت غیبی شنیده نیست بر خاک روضه وار فریبرز بگذرید. خاقانی . شه بجای حاجبان خویش رفت پیش آن مهمان غیبی پیش رفت . مولوی (مثنوی ). ضیف غیبی را چو استقبال کرد چون شکر گویی که پیوست او به ورد. مولوی (مثنوی ). بسا مکاشفات غیبی و مشاهدات لاریبی دست دهد. (مجلس اول سعدی ). ◄ مقدر. تقدیری . (از ناظم الاطباء).
غیبی . [ غ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دالوند بخش زاغه ٔ شهرستان خرم آباد که در ٩هزارگزی باختری زاغه و ٨هزارگزی شمال شوسه ٔ خرم آباد به بروجرد قرار دارد. جلگه و سردسیر است . سکنه ٔ آن ٢١٢ تن است که به لری لکی و فارسی سخن میگویند. آب آن از سرآب تاجو تأمین میشود. محصول آن غلات و لبنیات است . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان فرش و جاجیم بافی است . راه مالرو دارد. ساکنان آن از طایفه ٔ دالوند هستند و در زمستان به قشلاق میروند. مزرعه ٔ چم زال جزء این آبادی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
غیبی . [ غ َ ] (اِخ ) دهی است کوچک از دهستان رمشک بخش کهنوج شهرستان جیرفت که در ١٥٠هزارگزی جنوب خاوری کهنوج سر راه مالرو رمشک - گابریک واقع است . چهار تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).