غیض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیض . [ غ َ ] (اِخ ) (الَ ...) جایی است میان کوفه و شام . اخطل گوید : فهو بها سی ّءظناً و لیس له بالبیضتین و لا بالغیض مدّخر. (از معجم البلدان ).
غیض . [ غ َ ] (ع مص ) کم شدن آب .(تاج المصادر بیهقی ) (مجمل اللغة). کم گردیدن آب و به زمین فروخوردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کم شدن آب . (غیاث اللغات ). فروخوردن آب زمین را. (صراح اللغة). فروخورده شدن آب از زمین . فرونشستن آب . ◄ بمعنی جزر (در دریا) در حدیث نبوی : سئل رسول اﷲ (ص ) عن ذلک (عن الجزر و المدّ) فقال : ملک علی قاموس البحر اذا وضع رجله فیه فاض و اذا رفعها غاض . ◄ کم شدن بهای آخریان (کالا). (تاج المصادر بیهقی ). کم شدن بهای متاع . ◄ کم کردن بهای متاع . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ کم کردن آب . (ترجمان القرآن علامه ٔ جرجانی تهذیب عادل ) (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی ). کم کردن آب را و به زمین فروخورانیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) ◄ به زمین فروخورانیدن آب . (صراح اللغة) : و غیض الماء و قضی الامر (قرآن ٤٤/١١)؛ یعنی آب زمین در زمین فروبردند و کار برگزاردند. (تفسیر کشف الاسرار ج ٤ ص ٣٨٤). ◄ جریان دادن آب را بسوی مدخل و ایستادنگاه آب . (از اقرب الموارد) ◄ بچه ای که کمتر از نه ماه دررحم مادر بماند. (از ناظم الاطباء). قوله تعالی : ما تغیض الارحام (قرآن ٨/١٣)؛ یعنی آنچه از نه ماه کمتر باشد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ یقال : غاض َ الکِرام ُ و فاض اللئام ؛ یعنی کریمان کم شدند و مردم پست بسیار. طغرائی گوید: غاض الوفاء و فاض الغدر و انفرجت مساحة الخلف بین القول و العمل . (از منتهی الارب ). ◄ (اِ) غیضی از فیضی، کمی از بسیاری . قلیلی از کثیری . (صراح اللغة). یقال : غَیض ٌ من فَیض ؛ یعنی اندکی از بسیاری . (مهذب الاسماء). یقال : اعطاه غیضاً من فیض ؛ یعنی بخشید او را اندکی از بسیار. (منتهی الارب ) : جریده ٔ انصاف به خانه ٔ عدل این دولت مزین شده، و این خود غیضی است از فیضی و جزئی است از کلی . (سندبادنامه ص ٩). ◄ مجازاً بمعنی بخشش اندک . (غیاث اللغات ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ بچه ٔ ناتمام افتاده . (منتهی الارب ). سقطی که ناقص الخلقه باشد. (از اقرب الموارد) .
غیض . (ع اِ) آنچه از خرمابن برآید، مانند دو نعل برهم نهاده ٔ تیزاطراف و میان آن بار آن نهاده . یا شکوفه ٔ نخستین خرما، یا عجم که از لیف خرمابن برآید و بخورند آن را. (منتهی الارب ). طَلع یا عَجم که ازلیف خود بیرون آید و همه ٔ آن را بخورند. (از اقرب الموارد). ولیع. محتوای طلع. آنچه در درون طلع است .