غیلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیلان . [ غ َ ] (اِخ ) ثقفی . رجوع به غیلان بن سلمه و تاریخ الخلفاء سیوطی ص ١٠٠ شود.
غیلان . [ غ َ ] (اِخ ) ابویزید. محدث است و از ابی سلام روایت کند.
غیلان . [ غ َ ] (اِخ ) ابن سلمة ثقفی . حکیم و شاعر دوره ٔ جاهلیت متوفی به سال ٢٣ هَ . ق . اسلام را دریافت و روز طائف مسلمان شد. وی ده زن داشت و به امر پیغمبر اسلام چهار تن از آنان را برگزید. او یکی از بزرگان ثقیف بود و روشی خاص داشت . کارهای خود را بر روزها تقسیم میکرد، چنانکه روزی را برای حکم در میان مردم و روزی را برای خواندن اشعار خود و روزی را برای رسیدگی به شتران خود اختصاص داده بود، و نیز یکی از گروهی بود که نزدکسری آمدند و او را سخنوری وی خوش آمد. (از الاعلام زرکلی چ ٢ ج ٥). رجوع به البیان و التبیین ج ٢ ص ١٥٩، عیون الاخبار ج ٤ ص ٥٢ و تاریخ الخلفاء سیوطی ص ١٠٠ شود.