غیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیل . [ غ َ ] (اِخ ) غیل البرمکی . رجوع به غیل البرمکی شود.
غیل . [ غ َ ] (اِخ ) شهری است در صعده واقع در یمن . (از معجم البلدان ).
غیل . [ غ َ ] (ع مص ) شیر دادن زن بچه را در حال حاملگی . (از اقرب الموارد) (تاج العروس ). ◄ (اِ) شیر که زن جماع کرده بچه را دهد یا شیر زن باردار و آن بغایت مضر است . (منتهی الارب ). شیری که زن در هنگام جماع یا بهنگام آبستنی به طفل دهد و آن بغایت مضر است در حق طفل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). شیری که زن به بچه ٔ خود دهد در حال حاملگی . گویی : «ما سقیته غیلاً و لا حرمته قیلاً». (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) بازوی سطبر پرگوشت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ساعد غیل ؛ ساعدی فربه . (مهذب الاسماء). ◄ کودک فربه کلان جثه . (منتهی الارب ). پسر تنومند وفربه، و تأنیث آن غَیلَة. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) آب بر روی زمین . (مهذب الاسماء). آب روان بر زمین . (غیاث اللغات ). آب روان که در کشتها رود، در حدیث آمده : ماسقی بالغیل ففیه العشر و ماسقی بالدلو ففیه نصف العشر. (منتهی الارب ). آب که بر روی زمین جاری شود. (از اقرب الموارد). در تداول مردم یمن، نهر و چشمه . (دزی ج ٢). ◄ خط که بر چیزی کشند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ نگار جامه . (منتهی الارب ). نشانه در لباس . العلم فی الثوب . (از اقرب الموارد). ◄ جامه ٔ فراخ .(منتهی الارب ). بعضی بمعنی جامه ٔ فراخ گفته اند. ج، اَغیال . (از اقرب الموارد). ◄ هر رودبار که در آن چشمه های روان باشد. (منتهی الارب ). هر وادیی که چشمه ها در آن جاری شود. (از اقرب الموارد). ◄ هرچه دور باشد و نزدیک نماید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ هر موضع با آب . (منتهی الارب ). هر جایی که در آن آب باشد. (از اقرب الموارد). ◄ درختان انبوه و درهم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد ذیل غِیل ). ◄ تَحَلَّل غَیَل ؛ ای تحلل یا غیلان من یمینک، و غیل مرخم غیلان (نام کسی ) است ؛ یعنی ای غیلان ! در سوگند خود استثنا کن یا از سوگند خود به کفاره یا جز آن بیرون آی . (ازاقرب الموارد). رجوع به غیلان (اِخ نام مردی ) شود.