فاخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاخر.[ خ ِ ] (ع ص ) نازنده . (منتهی الارب ). ◄ بهترین هر چیزی . گرانمایه . (منتهی الارب ) : آستین نسترن پر بیضه ٔ عنبر شود دامن بادام بن پر لؤلؤ فاخر شود. منوچهری . شادمانی بدان که ت از سلطان خلعتی فاخر آمد و منشور. ناصرخسرو. رسول را بیاورید و خلعتی دادند سخت فاخر. (تاریخ بیهقی ). مالی فاخر و تجملی وافر باآن جماعت همراه بود. (سندبادنامه ص ٢١٨). یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده، سیصدوشصت فن فاخر بدانستی . (گلستان ). ◄ غور. خرمای بزرگ بی دانه . (منتهی الارب ). و گفته اند نوعی از خرماست که به فارسی کاشک نامند. (فهرست مخزن الادویه ).
فاخر. [ خ ِ ] (اِخ ) امام فاخربن معاذ. یکی از مشاهیر سیستان در زمان سلطان مسعود غزنوی بوده است . رجوع به تاریخ سیستان ص ٣٦٢ و ٣٦٧ شود.
فاخر. [ خ ِ ] (اِخ ) نام شاعری است . رجوع به فاخری شود.