فارض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فارض . [ رِ ] (اِخ ) نوه ٔ یعقوب پیغامبر است . و داود نبی از نسل این فارض میباشد. رجوع به مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص ٢٠٨ شود.
فارض . [ رِ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ نعیم بن حماد اعور. ساکن مصر بود و چون فرائض و مواریث را خوب میدانست، فارض خوانده شد. (از سمعانی ).
فارض . [ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی است از فرض . تأنیث آن فارضة. ج، فارضات . (از اقرب الموارد). رجوع به فرض شود. ◄ ستبر از مردم و از هر چیز دیگر. برای انسان مذکر و مؤنث در این معنی یکسان است . ج، فُرَّض . (از اقرب الموارد). ◄ قدیم . (از اقرب الموارد). ◄ پیر. (منتهی الارب ). ج، فوارض . ◄ دانای فرائض ... (از اقرب الموارد). کسی که حسابهای ارث و تقسیمات شرعی آن را بداند. ◄ عظیم : اضمر عَلَی َّ ضغینةً فارضاً؛ کینه ٔعظیمی بر من در دل دارد. (از اقرب الموارد). ◄ پیر گاو. (ترجمان القرآن چ دبیرسیاقی ص ٧٠). - ابن فارض ؛ شاعری مشهور بود. رجوع به ابن فارض شود.