فارغدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فارغدل . [رِ دِ ] (ص مرکب ) آسوده دل . آسوده خاطر : چنین روزگار کس یاد نداشت که جهان عروس را مانست و پادشاه محتشم بی منازع و فارغدل میرفت . (تاریخ بیهقی ). از آنیم در جستن تاج و ترگ که فارغدلیم از شبیخون مرگ . نظامی . نشاید گفت با فارغدلان راز مخالف درنسازد ساز با ساز. نظامی . رجوع به فارغ و فارغ البال شود.