فارغی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فارغی . [ رِ ] (اِخ ) مولانا فارغی (از شعرای قرن نهم هجری ) در خانقاه جدیدی میباشد. مردی درویش وش و کم سخن است . بعضی از اشعارش بد نمی افتد. این مطلع از اوست : از بس که آن جفاجو آزار مینماید اندک ترحم او بسیار مینماید. (مجالس النفائس امیر علیشیر نوایی چ حکمت ص ٧٩).
فارغی . [ رِ ] (اِخ ) صاحب آتشکده گوید: از طبقه ٔ سادات آن دیار [ فارس ] و اکثر اوقات ندیم مجلس سلاطین و امرای هند و ایران بوده و چندی به فایقی تخلص میکرده است . او راست : ای چشم جهان بین مرا نور از تو ایام مرا ساخته رنجور از تو دوری ّ تو کرده است بیمار مرا نزدیک به مردن شده ام دور از تو. (آتشکده چ بمبئی ص ٢٩١).
فارغی . [ رِ ] (اِخ ) صاحب آتشکده آرد: گویند حریفی ظریف و رفیقی الیف بوده و اهل آن دیار [ استرآباد ] به صحبت او مایل . از اشعار اوست : پی نظاره ستاده ست جهانی به رهش من در اندیشه که یا رب به که افتد نگهش . (آتشکده چ بمبئی ص ١٤٢).