فار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فار. (ع اِ) فأر. موش . مفرد آن فارة است . ج، فئران، فئرة. (از اقرب الموارد). به فارسی موش و به ترکی سیچقان نامند. در سیُم خشک و گرم، و خوردن او مورث نسیان و اخلاق ذمیمه و دزدی، ضماد شق کرده ٔ او جاذب پیکان و خار از بند و دافع سَم عقرب و محلل خنازیر، جلوس در طبیخ او رافع عسر بول، خون او جهت قطع ثآلیل و مسامیر مجرب، سرگین وسر او که ساخته باشند با سرکه جهت رویانیدن موی دأالثعلب، شرب سرگین او مسهل اخلاط غلیظه و با کندر مخرج سنگ گرده و مثانه، شیاف آن بغایت ملین طبع و رافع عسر بول و قدر شربتش نیم درهم است و بخور او باعث گریختن موشان و بول او رافع سیاهی کتابت بود و چون بر زخم پلنگ بول کند باعث هلاک زخمدار گردد و مکرر به تجربه رسیده است و لهذا در ولایة دارالمرز بجهت زخم پلنگ در میان آبها مکان خوابگاه ترتیب میدهند که موش عبور نتواند کرد، و او در این امر بسیار حریص است . (ازتحفه ٔ حکیم مؤمن ). فُوَیْسِقه . ام راشد. و رجوع به موش شود. ◄ بادی که در خردگاه دست و پای ستور گرد آید و وقت مالیدن به دست پراکنده شود و بازفراهم گردد و ستور را لنگ کند. (منتهی الارب ). ◄ تکه گوشت . (از اقرب الموارد). عضله . (ناظم الاطباء). ◄ مقدار معلومی از خوراک، و در این معنی دخیل است . (از اقرب الموارد). ◄ نافه ٔ مشک . (غیاث ). رجوع به فارة و فارةالمسک شود.
فار. (فرانسوی، اِ) مناره ٔ بحری . خشبه . (یادداشت بخط مؤلف ). برجی که در بندرگاه ها در میان آب یا در کرانه برپا کنند و شب بر آن چراغی افروزند تا کشتیها راه خود را بیابند. فانوس دریایی . چراغ بندر. فار در این معنی از زبان فرانسوی گرفته شده است . اصلاً نام جزیره ای بوده است درنزدیکی اسکندریه . رجوع به فار (نام جزیره ای ) شود.
فار. (اِخ ) سعیدبن فار. استاد یزیدبن هارون . (منتهی الارب ).