فاش گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاش گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) آشکار شدن : به شهر اندرون آگهی فاش گشت که بهرام شد کشته و درگذشت . فردوسی . غیب و آینده برایشان گشت فاش ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش . مولوی . حاتم طایی به کرم گشت فاش گر کرمت هست، درم گو مباش . خواجو. رجوع به فاش شود.