فاضح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاضح . [ ض ِ ] (ع ص ) آشکارکننده . پرده دری کننده : ناطقه چون فاضح آمد عیب را می دراند پرده های غیب را. مولوی . اسم فاعل از فضح . رجوع به فضخ شود. ◄ (اِ) صبح را نیز گفته اند چون همه چیز را ظاهر میکند و از پرده بدرمی آورد. (اقرب الموارد).
فاضح . [ ض ِ ] (اِخ ) جایی است در نزدیکی مکه پهلوی ابوقبیس که مردم شهرهای دیگر برای رفع احتیاجات خود بدانجا میرفتند. این محل را نظربه اینکه بنی جرهم و بنی قطوراء در آنجا جنگیدند و بنی قطوراء شکست خوردند و رئیس آنها کشته شد، فاضح (رسواکننده ) خوانده اند. (از معجم البلدن ) (منتهی الارب ).
فاضح . [ ض ِ ] (اِخ ) کوهی است در نزدیک ریم که وادیی در نزدیک مدینه است . (از معجم البلدان ).