فاضل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ض) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- فزونی یابنده.<BR>۲- دانشمند، صاحب هنر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ض) [ ع. ] (ص.) ۱- فزونی یابنده. ۲- دانشمند، صاحب هنر.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
فاضل . [ ض ِ ] (ع ص ) فزونی یابنده . (از اقرب الموارد). ◄ به مجاز کسی را گویند که در دانش و علم بر دیگران فزونی یابد، و بدین معنی در زبان فارسی بسیار رایج است . مقابل مفضول . دانشمند. صاحب فضل . مردداننده . ج، فضلاء. (یادداشت بخط مؤلف ) : چون خویشتنت کند خرد باقی فاضل نشود کسی جز از فاضل . ناصرخسرو. این بوسهل مردی امامزاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارت در طبع وی مؤکد شده . (تاریخ بیهقی ). بونصر بر شغل عارضی بود که فرمان یافت و مردی سخت فاضل و زیبا و ادیب و خردمند بود. (تاریخ بیهقی ). تا تو درعلم با عمل نرسی عالمی، فاضلی، ولی نه کسی . سنائی . فضل درد سر است خاقانی فاضل از دردسر نیاساید. خاقانی . جاهل آسوده فاضل اندر رنج فضل مجهول و جهل معتبراست . خاقانی . در ملت محمد مرسل نداشت کس فاضلتر از محمد یحیی فنای خاک . خاقانی . کس نبیند بخیل ِ فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد. سعدی (گلستان ). ◄ زاید. فزونی . مازاد. (یادداشت بخط مؤلف ) : آنچه فاضل و زیاد آمد با او رد گردانید و او را بازگشودند. (ترجمه ٔ تاریخ قم ص ١٦١). ◄ هنری . هنرور. هنرمند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ نیکو و پسندیده : اگر نیم نانی بخوردی فاضلتر از این بودی . (گلستان ). ◄ بااهمیت و ارجمند : جامع شیراز جائی فاضل است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٣). ترکیب ها: - فاضلانه . فاضل شدن . فاضل گردانیدن . فاضل گشتن . رجوع به این ترکیبات شود.
فاضل . [ ض ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان صالح آباد بخش جنت آباد شهرستان مشهد که در ١٢ هزارگزی جنوب خاوری صالح آباد واقع است . جلگه ای گرمسیر و دارای ٤٠ تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول عمده اش غلات و شغل اهالی زراعت است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
فاضل . [ ض ِ ] (اِخ ) مردی است که داخل سوداگران ترکستان بود و بموجب نشان شیبانی، خان ترخان شده محافظت آن دروازه مینمود.و در شرح فتح سمرقند در رمان محمدخان شیبانی نام اوآمده است . رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ٢٨٤ شود.
فرهنگ واژگان سره
فرهیخته، فرزانه، فرجاد، دانشمند، دانا، بینشور
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه