فانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- نابود شونده، نیست شونده.<BR>۲- ناپایدار، بی ثبات.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِفا.) ۱- نابود شونده، نیست شونده. ۲- ناپایدار، بی ثبات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فانی . (ع ص ) ناپاینده . (ربنجنی ). نیست شونده . ناپایدار : اگر عقل فانی نگردد تو عقلی وگر جان همیشه بماند تو جانی . منوچهری . ما همه فانی و بقا بس تو راست ملک تعالی و تقدس تو راست . نظامی . ◄ (اصطلاح عرفان ) کسی را گویند که در راه شناخت حق و وصال معشوق از خود درگذرد و در معشوق فنا شود تا به او بقا پذیرد : گر مرا در عشق خود فانی کنی باقیت بر جان من شکرانه ای است . عطار. چو فانی شد دلت اندر ره عشق قرار عشق جانان بی قرار است . عطار. خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست . سعدی . ◄ پیر سالخورده . (منتهی الارب ). پیری که قوای او رفته باشد. (از اقرب الموارد). - دار فانی ؛ کنایت از دنیاست که پایدار نماند.
مترادف و متضاد واژهدان
تباهیپذیر، زوالپذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک بیثبات، زودگذر، ناپایدار (متضاد: ابدی، باقی، جاوید)
واژگان فارسی سره واژهدان
نماندنی، ناپاینده، ناپایدار، میرا، مردنی، زودگذر