فاکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاکه . [ ک ِه ْ ] (ع ص ) خداوند میوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). میوه فروش . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ مرد خوش طبع. خوش ذات . (منتهی الارب ). خوش منش . (ربنجنی ). ج، فاکهین . (یادداشت بخط مؤلف ).
فاکه . [ ک ِه ْ ] (اِخ ) ابن سعد، مکنی به عقبه . صحابی است . (یادداشت بخط مؤلف ).
فاکه . [ ک ِه ْ] (اِخ ) ابن مغیرةبن مغیره ... مخزومی . یکی از جوانان قریش بود که با هنده دختر عتبه ازدواج کرد. او را خانه ای بود که برای مهمانی اختصاص داشت، و مردم بدون اجازه در آن وارد می شدند. (از عقدالفرید ج ٧ ص ٩٤).