فتالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ یا فِ دَ) (مص م.)<BR>۱- از جا کندن.۲ - ریختن، افشاندن.<BR>۳- دریدن، شکافتن.<BR>۴- از هم گسستن.<BR>۵- پریشان کردن، پراکنده کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ یا فِ دَ) (مص م.) ۱- از جا کندن.۲ - ریختن، افشاندن. ۳- دریدن، شکافتن. ۴- از هم گسستن. ۵- پریشان کردن، پراکنده کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتالیدن . [ ف َ / ف ِ دَ ] (مص ) از جای اندرآهختن و از جای بکندن . (فرهنگ اسدی ). کندن . ◄ ریختن . (برهان ). افشاندن و تکان دادن . (فرهنگ اسدی ) : باد برآمد به شاخ سیب شکفته بر سر میخواره برگ گل بفتالید. عماره ٔ مروزی . ◄ دریدن و شکافتن . (برهان ) : که با خشم چشم ار برآغالدت به یک دم هم از دور بفْتالدت . اسدی . ◄ پریشان کردن وپراکنده کردن . ◄ از هم جدا کردن و گسستن . (برهان ). رجوع به فتال شود.