فتان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتان . [ ف َت ْ تا ] (ع ص ) مبالغت در فتنه . سخت فتنه جو. عظیم فتنه انگیز. (اقرب الموارد). ◄ شورانگیز. (ربنجنی ). سخت زیبا و دلفریب که به زیبایی مردم را مفتون سازد. آشوبگر : سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است حدیث دلبر فتان و عاشق مفتون . سعدی . پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس . حافظ. ◄ زرگر. ◄ دزد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) دیو. (منتهی الارب ). شیطان . (اقرب الموارد).
فتان . [ ف ُ ] (نف، ق ) افتان : دلش حیران شد از بی یاری بخت فتان، خیزان، ز ناهمواری بخت . نظامی . رجوع به افتان و افتادن شود.
فتان . [ ف َ ] (ع اِ) غلافی از پوست که بر پالان کشند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).