فتخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتخ . [ ف َ ] (ع مص ) نرم کردن انگشتان و خم کردن مفاصل انگشتان پا برای نشستن .(اقرب الموارد). سست شدن بندهای اندام و نرم و فروهشته گردیدن آن . (منتهی الارب ). ◄ فروهشتن عقاب بالهای خود را. (اقرب الموارد) (لسان العرب ).
فتخ . [ف َ ت َ ] (ع مص ) استرخاء مفاصل و نرمی آن . (اقرب الموارد). ◄ دراز و پهنا گشتن کف دست و پا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ پهن و فروهشته گردانیدن انگشتان . ◄ سست کردن انگشتان پای وقت نشستن . (منتهی الارب ). رجوع به فَتْخ شود. ◄ (اِ) ج ِ فتخة. ◄ پیه مانندی در شتران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ زنگله ٔ خرد و بی آواز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ هر زنگ که آواز ندهد. (اقرب الموارد).