فتوح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتوح . [ ف َ ] (ع اِ) نخستین باران بهار. (منتهی الارب ). اول المطر الوسمی . (اقرب الموارد). ◄ (ص ) ناقه ای که سوراخ پستانش فراخ بود. ج، فُتُح . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فتوح . [ ف ُ ] (ع اِمص ) حصول چیزی بیش از آنچه توقع رود. (تعریفات ). حاصل شدن چیزی از آنچه توقع آن نباشد. (از اقرب الموارد). گشایش و گشاد کارها. (یادداشت بخط مؤلف ) : طمع کم دار تا گر بیش یابی فتوحی بر فتوح خویش یابی . نظامی . از زهد ندیده ام فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ ؟ سعدی . ◄ (اِ) ج ِ فتح : در اول فتوح خراسان که ایزد خواست که مسلمانی آشکارتر گردد. (تاریخ بیهقی ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) مال و نعمتی که درویش یا پیر را به رایگان چون نذر و مانند آن آرند. (یادداشت بخط مؤلف ) : از آن فتوحی که تو را دوش بوده است مرا نصیبی کن . (تذکرةالاولیاء عطار). اندکی خلق خوشترک باید ور فتوحی است مشترک باید. اوحدی . نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم . حافظ.
فتوح . [ ف ُ ] (اِخ ) ابن محمودبن مروان بن ابی الجنوب . از خاندان مروان بن ابی حفصه بود و شعر میگفت . دیوان او را ابن الندیم نزدیک صد ورق نوشته است . (از الفهرست ص ٢٢٩).