فخرالدین اسعد گرگانی | ویس و رامین | نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم دگر باره شدند از مهر بیغم گناه رفته را پوزش ننودند به پوزش کینه را از دل زدودند شه شاهان به پیروزی یکی روز نشسته شاد با ویس دل افروز بلورین جام را بر کف نهاده چه روی ویس در وی لعل باده بخواند آزاده رامین را و بنشاند به روی هر دو کام دل همی راند نصیب گوش بودش چنگ رامین نصیب چشم رخسار نگارین چو رامین گه گهی بنواختی چنگ ز شادی بر سر آب آمدی سنگ به حال خود سرود خوش بگفتی که روی ویس مثل گل شکفتی مدارای خسته دل اندیشه چندین که نه یکباره سنگینی نه رویین مکن با دوست چندین ناپسندی ز دل منمای چندین مستمندی زمانی دل به رود و باده خوش دار به جام باده بنشان گرد تامار اگر مانداست لختی زندگانی سر آید رنجهای این جهانی همان گردون که بر تو کرد بیداد به عذر آید ترا روزی دهد داد بسا روزا که تو دلشاد باشی وزین راندیشها آزاد باشی اگر حال تو دیگر کرد گیهان مرو را هم نماند حال یکسان چو شاهنشاه را میدر سر آویخت خرد را مغز او با میبر آمیخت ز رامین خوش سرودی خواست دیگر به حال عشق از آن پیشین نکوتر دگر باره سرودی گفت رامین که از دل بر گرفت اندوه دیرین رونده سرو دیدم بوستانی سختور ماه دیدم آسمانی شکفته باغ دیدم نوبهاری سزای آنکه در وی مهر کاری گلای دیدم درو اردیبهشتی نسیم و رنگ او هر دو بهشتی به گه غم سزای غمگساری گه شادی سزای شاد خواری سپردم دل به مهرش جاودانی ز هر کاری گزیدم باغبانی همی گردم میان لاله زارش مهمی بینم شکفته نو بهارش من اندر باگ روز و شاب مجاور بد اندیسم چو حلقه مانده بر در حسودان را حسد بردن چه باید به هر کسی آن دهد یزدان که شاید سزاوارست با مه چرخ گردان ازیرا مه بدو دادست یسدان چو بشنید این سرود آزاده خسرو ز شادی گشت عشق اندر دلش نو دریغ هجر ویس از دلش بر خاست ز ویس ماه پیکر جام میخواست بدان کز میکند یکباره مستی فرو شوید ز دل زنگار هستی سمن بر ویس گفتای شاه شاهان به شادی زی به کام نیکخواهان همه روزت به پیروزی چنین باد همه کارت سزای آفرین باد خوشست امروز ما را باده خوردن به نیکی آفرین بر شاه کردن سزد گر دایه روز ما ببیند به شادی ساعتی با ما نشیند اگر فرمان دهد پیروز گر شاه کنیم او را ز حال خویش آگاه به بزم شاه خوانیمش زمانی که چون او نیست شه را مهربانی پس آنگه دایه را زی شاه خواندند به پیش ویس بر کرسی نشاندند شهنشه گفت رامین را تو میده که میخوردن ز دست دوستان به جهان افروز رامین همچنان کرد به شادی میهمی داد و همی خورد میاندر مغز او بننود گوهر دل پر مهر او را گشت یاور چو ویس لاله رخ را میهمی داد نهان از شاه گفتشای پری به شادی و به رامش خور میناب که کشت عشق را از میدهیم آب دل ویس این سخن نیکو پسندید نهان از شاه با رامین بخندید مرو را گفت بختت راهبر باد به بوم مهر کشتت نیک بر باد همی تا جان ما بر جای باشد دل ما هر دو مهر افروز باشد به دل مگزین تو بر من دیگران را کجا من بر تو نگزینم روان را تو از من شاد باشی من از تو شاد مرا تو یاد باشی من ترا یاد دل ما هر دوان کان خوشی باد دل موبد ز تیمار آتشی باد شهنشه را به گوش آمد ازیشان سخنهایی که میگفتند پنهان شنیده کرد بر خود ناشنیده به مردی داشت دل را آرمیده به دایه گفت دایه میتو بگسار به رامین گفت رامینچنگ بردار سرود عشقانه بر چنگ بسرای سخن کم گوی و شادیمان بیفزای وزان پس داد دایه میبدیشان شده رامین ز مهر دل خروشان سرودی گفت بس شیرین و دلگیر تو نیز ار میهمی گیری چنان گیر مرا از داغ همجران زرد شد روی به میزردی ز روی من فروشوی میباشد رنگ رویم ارغوانی نداند دشمنم درد نهانی به هر چاره که بتوانم بکوشم مگر درد دل از دشمن بپوشم از آن رو روسوشب مست و خرابم که جز مستی دگر چاره نیابم چه خوشی باشد آن میخوارگی را کزو درمان کنی بیچارگی را همیسه مست باشم میگسارم بدان تا از غم آگاهی ندارم خبر دارد تو گویی ماه رویم که من چونین به داغ مهر اویم اگر چه من ز شیران جان ستانم همی بستاند از من عشق جانم خدایا چاره بیچار گانی مرا و جز مرا چاره تو دانی چنان کز شب بر آری روز روشن ازین محنت بر آری شادی من چو رامین چند گه نالید بر چنگ همی از ناله او نرم شد سنگ اگر چه داشت مهر دل نهانی پدید آمد نهانی را نشانی دلی در تف آتش مانده ناکام چگونه یافتی در آتش آرام چو مستی جفت شد با مهربانی دو آتش را فروزنده جوانی دل رامین صبوری چون ننودی به چونان جای چون بر جای بودی جوان و مست و عاشق چنگ در بر نشسته یار پیش یار دیگر نباشد بس عجب گر زو نشانی پدید آید ز حال مهربانی چنان آبی که گردد سخت بسیار بسنبد زیر بند خویش ناچار همیدون مهر چون بسیار گردد به پیشش پند و دانش خوار گردد چو از میمست شد پیروزگر شاه به شادی در شبستان رفت با ماه به جای خویش شد آزاده رامین مرو را خار بستر سنگ بالین دل موبد ز ویسه بود پر درد در آن مستی مرو را سرزنش کرد بدو گفتای دریغ این خوبرویی که با او نیست لختی مهرجویی تو چون زیبا درختی آبداری شکفته تغز در باغ بهاری گل و برگت نکو باشد ز دیدن و لیکن تلخ باشد در چشیدن به شکر ماندت گفتار و دیدار به حنظل ماندت آیین و کردار بسی شوخان بیشرمان بدیدم یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم بسی دیدم به گیتی مهربانان گرفته گونه گونه دوستگانان ندیدم چون یو رسوا مهربانی نه همچون دوستگانت دوستگانی نشسته راستی پیش من چنانید که پندارید تنها هردوانید همیشه بخت عاشق شور باشد ز بخت شور چشمش کور باشد بود پیدا و پندارد نه پیداست ابا صد یار پندارد که تنهاست کلوخی را که او در پس نشیند مرو را چون که البرز بیند شما هر دو به عشق اندر چندین خوشی بیند و رسوایی نبینید مابشای بت چنین گستاخ بر من که گستاخی کند از دوست دشمن اگر گرددت روزی پادشا خر مکن گستاشخی و منشین برو بر مثال پادشا چون آتش آمد به طبع آتش همیشه سر کش آمد اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری بدان منگر که دریا رام باشد بدان گه بین که بیآرام باشد اگر چه آب او را رام یابی چو بر چوشد تو با جوشش نتابی مکن با من چنین گستاخ واری که تو با خشم من طاقت نداری مکن بنیاد این بر رفته دیوار کجا بر تو فرود آید به یک بار من از مهرت بسی سختی بدیدم ز هجرانت بسی تلخی چشیدم مرا تا کی بدین سان بسته داری به تیغ کین دلم را خسته داری مکن با من چنین نا مهربانی کجا زین هم ترا دارد زیانی اگر روزی ز بندم گشایی ستیزه بفگنی مهرم نمایی وفا و مهر تو بر جان نگارم ترا بخشم ز شادی هر چه داری ترا بخشم خراسان و کهستان تو باشی آفتابم در شبستان جهان را جز به چشم تو نبینم تو باشی مایه تخت و گینم ترا باشد همه شاهی و فرمان مرا یک دست جامه یک شکم نان چو بشنید این سخانها ویس دلکش فندا اندر دلش سوزنده آتش دلش آن شاه بیدل را ببخضود جوابش را به شیرینی بیالود بدو گفتای گرانمایه خداوند مبراد از توم یک روز پیوند مرا پیوند تو خوشتر ز کامست دگر پیوندها بر من حرامست نهم بر خاک پای تو جحان بین که خاک پای تو بهتر ز رامین نگر تا تو نپنداری که هر گز به من خرم بود رامین گر بز مرا در پیش چون تو آفتابی چرا جویم فروغ ماهتابی توی دریا و شاهان جویبارند تو خورشیدی و شاهان گل ببارند اگر من پرستاری را سزایم ازین پس تو مرایی من ترایم نگر تا در دل اندیشه نداری که تو بینی ز من زنهار خواری مرا مهر تو با جان هست یکسان تو خود دانی که بیجان زیست نتوان یکی تا موی اندام تو بر من گرامیتر ز هر دو چشم روشن گذشته رفت شاها بودنی بود ازین پس دارمت خود کام و خشنود شهنشه را شکفت آمد ز دلبر ز گفتار چنان زیبا و در خور یکی بادش به دل بر جست چونان که خوشتر زان نباشد باد نیسان امیدش تازه شد چون شاخ نسرین ز مستی در ربودش خواب شیرین شهنشه خفته بود و ویس بیدار ز رامین و ز موبد بر دلش باد گهی زان فرد اندیشه گهی زین نبودش هیچ کس همتای رامین در آن اندیسه جنبش آمد از بام مگر بر بامش آمد خسته دل رام هوا او را ز بستر بر جهانده ز دل صبر و دیده خواب رانده شبی تاریک همچون جان مهجور ز مشکین ابر او بارنده کافور سراپرده کشیده ابر دی ماه چو روی ویس گشته پردگی ماه هوا چون چشم رامین گشته گریان به درد آنکه زو شد ماه پنهان نهفته ماه در ابر زمستان چو روی ویس بانو در شبستان نشسته بر کنار بام رامین امید اندر دلش مانده چو ژوپین ز مهر ویس برف او را گل افشان شب تاریک او را روز رخشان کنار بام وی را کاخ و طارم زمین پر گل او را جز و ملحم اگرچه دور بود از روی دلبر هنی آمد به مغزش بوی دلبر چو با دلبر نبودش روی پیوند به بوی جانفزایش بود خرسند چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان که باشد عاسق از بدخواره ترسان ازان ترسد که روزی بد سگالش بداند ناگهان با دوست حالش پس آنگه دوست را آید ملامت ورا آن روز بر خیزد قیامت چو رامین چند هگ بر بام بنشست شب تاریک با سرما بپیوست نبود او را زیان از برف و باران که اندر جانش آتش بود سوزان اگر هر قطرهای صد رود گشتی از آن آرش یکی اخگر نکشتی جهان را بود آن شب بیم طوفان که اشک چشم او شد جفت باران دل اندر تاب و جان در یوبه جفت غریوان با دل نالان همی گفت نگارینا روا داری بدین سان تو در حانه من اندر برف و باران تو دیگر دوست را در بر گرفته میان قاقم و سنجاب خفته من اینجا بیکس و بییار مانده دو پای اندر گل تیمار مانده تو در خوابی و آگاهی نداری که عاشق چون همی گرید بزاری ببارای برف برف بر جان من آتش که بیدل را همه رنجی بود خوش گر آهی بر زنم ابرت بسوزد جهان هنواره ز آتش بر فروزد الاای باد تندی کن زمانی در آن تندی بهم بر زن جهانی بجنبان گیسوانش را ز بالین ز چشمش زاستر کن خواب نوشین به گوششدر فگن آواز زارم بگو با وی که چون دل فگارم به تنهایی نشسته بر چه حالم به برف اندر آ کام بد سگالم مگر لختی دلش بر من بسوزد که بر من خود دل دشمن بسوزد اگر زین ابر بیرون آید اختر به درد من ز من گرید فزونتر چو ویس آگاه شد از جنبش بام به گوش آمد مرو را زاری رام شناب دوستی در جانش افتاد همان دم دایه را پیشش فرستاد همی تا دایه باز آمد چنان بود که گفتی بیشکیب و بیروان بود فرود آمد به زودی دایه از بام ز رامین داشت نزد ویس پیغام نگارا ماهرویا زود سیرا به خون عاشقان خوردن دلیرا جرا یکباره بر من چیر گشتی چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی من آنم در وفا و مهربانی که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی من اندر برف و تو در خز و دیبا من از تو ناشکیبا تو شکیبا تو در شادی و من در رنج و تیمار یو با خوشی و من با درد و آزار مگر دادارمان قسمت جنین کرد ترا آسودگی داد و مرا درد اگر یزدان همه کامی ترا داد مرا شاید، همیشه همچنین باد ازو خواهم که هر کامی بیابی که به تو نازک دلی غم برنتابی مرا باید همیشه بندگی کرد مرا باید همیشه اندهان خورد تو شادی کن که شادی را سزایی بران کامت که بر من پادشایی همی دانی که من چون مستمندم به دل در بند آن مشکین کمندم شب تاریک و من بیصبر و بیکام ز دیده خواب رفته وز دل آرام چو دیوانه دوان بر بام و دیوار شده جمله جهان بر چشم من تار به دیدارت همی امید دارم مسوزان این دل امیدوارم شب تاریک بر من روز گردان کنار تو مرا جان بوز گردان به سرمای جنین سخت جهان سوز نشاید جز کنار دوست جان بوز مرا بنمای روی جان فزایت بهمن برسای زلف مشک سایت بر سیمینت بر زرین برم نه کجا خود سیم و زر هر دو بهم به دلم در مهر تو گمراه گشتست براهم بر فراقت چاه گشتست به درد من مضو یکباره خرسند مرا در چاه رنج افتاده مپسند گر امید ز دیدارت ببری هم اکنون پرده صبرمبدری مزن بر جان من تیغ جفایت مبر امیدم از مهر و وفاینت که من تا در زمانه زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم چو ویس دلبر این پیغام بشنید دلش چون شیره بیآتش بجوشید به دایه گفت چار من تو دانی مرا از دست موبد چون رهانی که او جفتست اگر بیدار گردد سراسر کار ما دشخوار گردد اگر تنها درین خانه بماند شود بیدار و حال من بداند ترا با وی بباید جفت ناجار بر آیینی که خسپد یار با یار بدو کن پشت و رو از وی بگردان که او مستست و باشد مست تادان تن تو بر تن من نیک ماند اگر نبپایدت کی باز داند بدان مستی و بیهوشی همی کاوست چگونه باز داند پوست از پوست بگفت این و چراغ از خانه برداشت به چاره دایه را با شوی بگذاشت به پیش دوست شد سرمست و خرم به بوسه ریش او را ساخت مرهم بر آهخت از بر سیمینش سنجاب بگستردش میان آن گل و آب سیه روباهی از بالا برافگند ز تن جامه ز دل اندوه بر کند گل و نرگس به هم دیدی به نوروز چنان بودند آن هر دو دل افروز بسان مشتری پیوسته با ماه ویا چون دانشی پیواسته با جاه زمین پر لاله بود از روی ایشان هوا پر مشک بود از بوی ایشان برف ابر و پدید مآمد ستاره همانا شد به بازیشان نظاره هوا چون آن دو گوهر دید شهوار ببرد از شرمشان ابر گهر بار دو عاشق در خوشی همراز گشته به خوشی هر دوان انباز گشته گهی بودی ز دست ویسه بالین گهی از دست مهرافزای رامین تو گفتی شیر و میبودند در هم ویا بر هم فگنده خز و ملحم بپیچیده بهم چون مار بر مار چه خوش باشد که پیچیده یار با یار لب اندر لب نهاده روی بر روی نگنجیدی میان هر دوان موی همه شب هر دوان در راز بودند گهی در راز و گه در ناز بودند هم از بوسه شکر بسیار خوردند هم از بازی خوشی بسیار کردند چو از مستی در آمد شاه شاهان نبود اندر کنارش ماه ماهان به دست اندام هم بسترش بپسود به جای سرو سیمین خشک نی بود چه مانستی به ویسه دایه پیر کجا باشد کمان ماننده تیر به دستی دایه بود از ویس دیدار بلی دیدار باشد ملحم از خار بجست از خواب شاهنشاه چون ببر ز خشم دل خوشان گشته چون ابر گرفته دست آن چادو همی گفت چه دیوی تو که هستی در برم جفت ترا اندر کنار من که افگند مرا با دیو چون افتد پیوند بسی از پیشکاران سرایی چراغ و شمع جست و روشایی بسی پرسید وی را تو کدامی بگو نا تو چه چیزی و چه نامی نه دایه هیچ گونه پسخش داد نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد مفر رامین که بود اندر بر یاد بخفته یار او او مانده بیدار همی بوسید بیجاده به شکر همی بارید بر گلنار گوهر ز بام و روز اندیشه همی کرد که چون بام آید انده بایدش خورد سرودی سخت خوش با دل همی گفت به درد آنکه تنها ماند از جفت شبا بس خرمی، بس دلفروزی همه کسی را شابی مارا چو روزی چو هر کس را بر آید روز روشن تاریکی پدید آمد شب من به نزدیک آمد اینک بام شبگیر دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر خوشا کارا که بودی آشنایی اگر با وی نبودستی جدایی جهانا جز بدی کردن ندانی دهی شادی و بازش میستانی گر از نوشم دهی یک بار کامی به پایانش دهی از ز هر جامی بدا روزا که بود آن روز پیشین که عشق اندر دل من گشت شیرین من آنگه کشتی اندر موج بردم که دل بر هر بدی خرسند کردم قصای بد مرا در مهری افگند فزون از مهر مار و مهر فرزند چه در دست اینکه نتوان گفت با کس کرا گویم که تو فریاد من رس چو نزدیکم همی ترسم ز دوری چو دورم نیست بر دردم صبوری نه همچون خیشتن دانم اسیری نه جز دادار دانم دسگیری حدایا هم تو فریاد دلم رس که جز تو نیست در گیتی مرا کس همی نالید رامین بر دل ریش به اندیشه فزایان انده خویش ربوده دلبرش را خواب نوشین پر از گلناع و سنبل کرده بالین خروش شاه بشنید از شبستان شده آگه از آن نیرنگ و دستان تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت بدو گفتای نگارین زود بر خیز ببود آن بد کزو کردیم پرهیز تو از مستی شدی در خواب نوشین زهی بیدار و دلخسته به بالین در آن غم مانده کز تو دور مانم دلم امید بگسسته ز جانم من از یک بد چنین ترسان و لرزان بدی دیگر پدید آمد بتر زان خروش و بانگ شه آمد به گوشم جدا کرد از دلم یکباره هوشم همی گوید درین ساعت مرا دل که بر کش پای خود یکباره از گل فرو رو سرش را از تن بینداز جهان را زین فرو مایه بپرداز به جان من که خون این بردار ز خون گربهای بر من سبکتر جوابش داد ویس و گفت مشتاب بر آتش ریز لختی از خرد آب چو رنجت را سر آید روز هنگام ابی خون خود بر آید مر ترا کام پس آنگه همچو گوری جسته از شیر ز بام گوشک تازان آمد او زیر نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان ز ناگه رفت پنهان در شبستان شهنشه بد هنوز از باده سر مست سمن بر رفت و بر بالینش بنشست مرو را گفت دستم ریش کردی ز بس کاو را کشیدی و فشردی یکی ساعت بگیر این دست دیگر پس آنگه هر کجا خواهی همی بر شهنشه چون شنید آواز بت روی نبود آنگه ز محکم چاره اوی رها کرد از دو دستش دست دایه بجست از دام رسوایی بلایه سمن بر ویس را گفتای نگارین چرا بودی همی حاموش چندین چرا چون خواندمت پاسخ ندادی دلم بیهوده بر آتش نهادی چو دایه رسته گشت از دام تیمار دلیری یافت ویس ماه رخسار فغان در بست و گفتای وای بر من که هستم سال و مه در دست دشمن چو مار کج روم گر چه روم راست نشان رفتنم ناراست پیداست مبادا هیچ زن را رشک بر شوی که شوی رشک بر باشد بلا جوی به بستر خفتهام با شوی خود کام به رسوایی همی از من برد نام به پوزش گفت وی را شاه موبد مکن با من گمان دوستی بد که تو جانی مرا وز جان فزونی که جانم را به شادی رهننونی ز مستی کردم این کاری که کردم چرا میخوردم و ژوپین نخوردم مرا در بزمگه میبیش دادی از آن بیشی بلای خویش دادی به نیکی در مبادم زندگانی اگر من بر تو بد دارم گمانی بخواهم عذر اگر کردم گناهی نکو کن عذر چون من عذر خواهی گناه آید به نادانی ز مستان چو عذر آرند ازیشان داد مستان خرد را میببندر چشم را خواب گنه را عذر شوید جامه را آب چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار ازو خشنود شد ویس گنهکار به عشق اندر چنین بسیار باشد همیشه مرد عاشق حوار باشد گناه دوست را پوزش نماید چو نپذیرد به پوزش در فزاید بسا آهو که دیدم مرغزاری خوشان پیش وی شیر شکاری بسا دل سوخته دیدم خداوند فگنده مهر بنده بر دلش بند اگر عاشق شود شیر دژ آگاه به عشق اندر شود هم طبع روباه ز مهر دل شود تیزیش کندی نیارد کرد با معضوق تندی هر آن کاو عشق را نیکو نداند اسیر عشق را دیوانه خواند مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش که زود آن کشتهبار آرد و بالش