فخرالدین اسعد گرگانی | ویس و رامین | پاسخ دادن ویس رامین را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جوابش داد ویس ماه پیکر جوابی همچو زهر آلوده خنجر برو راما امید از مرو بردار مرا و مرو را نابوده پندار مکن خواهش چو دیگربار کردی ببر این دود چون آتش ببری مرا بفریفتی یک ره به گفتار کنون بفریفت نتوانی دگر بار چو بشکستی وفا و عهد و سوگند چه باید این فسون و رشته و بند برو نیرنگ هم با گل همی ساز وفا و مهر هم با او همی باز اگر چه هوشیاری و سخن دان نیم من نیز ناهشیار و نادان تو زین افسونها بسیار دانی به پیش هر کسی بسیار خوانی ترا دیدم بسی و آزمودم فسونت نیز بسیاری شنودم دلم بگرفت ازین افسون شنیدن فسون جادوان بسیار دیدن مرا بس زین فسوس وزین فسونت وزین بازارهای گونه گونت نخواهم جستن از موبد رهایی نه با او کرد خواهم بیوفایی درین گیتی به من شایسته خود اوست که با آهوی من دارد مرا دوست نه روز دوستی را خوار گیرد نه روزی بر سر من یار گیرد مرا یکدل همیشه دوستدارست نه چون تو ده دل زنهار خوارست کنون دارد بلورین جام در دست به کام دل همیشه شاد و سرمست نشست خوش ز بهر شاه باید ترا هر جا که باشد جای شاید همی ترسم که آید در شبستان گلش را رفته بیند از گلستان مرا جوید نیابد خفته بر جای به کار من دگر ره بد کند رای شود آگه ازین کار نمونه وزین بفسرده مهر باژ گونه نخواهم کاو بیازارد دگر بار که پس با او به جان باشد مرا کار بس است آن بیم و آن سختی که دیدم وزو صد ره امید از جان بریدم چه دیدم زان همه سختی کشیدن چه دیدم زان همه تلخی چشیدن چه دارم زان همه زنهار خواری بگر بد نامی و نومیدواری هم آزرده شد از من شهریارم هم آزرده شد از من کردگارم جوانی بر سر مهرت نهادم دو گیتی را به نام بد بدادم ز حسرت میبسایم دست بردست که چیزی نیستم جز باد در دست سخن چندان که گویم سر نیاید ترا زین شاخ برگ و بر نیاید ازین در کامدی نومید بر گرد به بیهوده مکوب این آهن سرد شب از نیمه گذشت و ابر پیوست دمه بفزود و دود برف بنشست کنون بر خویشتن کن مهربانی برو تا بر تنت ناید زیانی شبت فرخنده باد و روز فرخ همیشه یار تو گل نام گل رخ بمانادش به گیتی با تو پیوند چنان کت زو بود پنجاه فرزند چو ویس او را زمانی سرزنش کرد به نادیدنش دل را خوش منش کرد ز روزن باز گشت و روی بنهفت نه بارش داد و نه دیگر سخن گفت نه دایه ماند بر روزن نه بانو گسسته شد ز درد رام دارو به کوی اندر بماند آزاده رامین به کام دشمنان بیکام و غمگین همه چیزی گرفته جای و آرام ابی آرام مانده خسته دل رام همی نالید پیش کرد گارش گه از بخت سیاه و گه ز یارش همی گفتای خدای پاک و دانا توی بر هر چه خود خواهی توانا هنی بینی مرا بیچاره مانده ز خویش و آشنا آواره مانده به که بر میش و بز را جایگاهست به هامون گور و آهو را پناهست مرا ایدر نه آرامست و نه جای برین خسته دلم هم تو ببخشای که من نومید ازیدر بر نگردم و گر نومید بر گردم نه مردم اگر باید همی مردن به ناچار همان بهتر که میرم بر در یار بداند هر که در آفاق باری که یاری داد جان از بهر یاری گر این برف و دمه شمشیر بودی جهنده باد ببر و شیر بودی ازیدر باز پس ننهاد میگام مگر آنگه که جانم یافتی کام دلا تو آن دلی کز پیل و از شیر نترسیدی هم از ژوپین و شمشیر چرا ترسی کنون از باد باران که خود هر دو ترا هستند یاران نه باد ارم همه سال از دم سرد نه ابر آرم ز دود جان پر درد اگر باز آمدی آن ماه رخشان مرا چه برف بودی چه گل افشان و گر گشتی لبم بر لبش پیروز مرا کردی کنار خویش جان بوز نبودی هیچ غم از ابر و بادم شدی اندوه این طوفان ز یادم همی گفت این سخت رامین بیدل بمانده تا به زانو رخش در گل همه شب چشم رامین اشک ریزان هوا بر رخش او کافور بیزان همه شب رخش در باران شدهتر به برف اندر سوار از رخش بدتر همه شب ابر گریان بر سر رام همه شب باد پیچان در بر رام قبا و موزه و رانینش بر تن ز سر تا پای بفسرده چو آهن همه شب ویس گریان در شبستان به ناخن پاک بشخوده گلستان همه گفت این چه برف و این چه سرماست کزیشان رستخیز ویس برخاست الاای ابر گریان بر سر رام ترا خود شرم ناید زان گل اندام به رنگ زعفران کردی رخانش بسان نیل کردی ناخنانش ز بخشودن همی بر وی بنالی و لیکن تو بدین ناله و بالی مبارای ابر و یک ساعت بیاسای مرا تیمار بر تیمار مفزای الاای باد تاکیتند باشی چه باشد گر زمانی کند باشی نه آن بادی که از وی بوی بردی جهان از بوی او خوش بوی کردی چرا اکنون نبخشانی بر آن تن کزو خوشی برد نسرین و سوسن الاای ژرف دریای دمنده تو باشی پیش رامین همچو بنده ترا هر چند گوهرهاست رخشان نیی چون دست رامین گوهر افشان حسد بردی بر آن شاه سواران فرستادی به دست میغ باران سلاح تو همین باران و آبست سلاح او همه پولاد نابست گر او امشب رها گردد ازیدر بینبارد ترا از گرد لشکر چه بیشرمم چه بانیرنگ و دستان که آسوده نشستم در شبستان تنی پرورده اندر خز و دیبا بماند در میان برف و سرما رخ آزاده رامین هست گلزار بود سرما به برگ گل زیان کار
سمن بر ویس گفتای بیخرد رام نداری از خردمندی به جز نام جفا بر دل زند خشت گرانس بماند جاودان بر دل نشانش جفای تو مرا بر دل بماندست چنان کز دل وفای تو بر اندست نباشد با کسی هم کفرو هم دین نگنجه در دلی هم مهر و هم کین چو یاد آرد ز صد هونه جفایت نماند در دلی بوی وفایت تو خود دانی که من با تو چه کردم به امید وفا چه رنج بردم پس آنگه تو بجای من چه کردی بکشتی و انچه کشتی خود بخوردی برفتی بر سرم یاری گزیدی نکو کردی تو خود اورا سزیدی جزین از تو چه آید که کردی که همچون کرگسان مردار خوردی زهی داده ستور و بستده خر ترا همچون منی کی بود در خور ترا چون جای شور و ریگ شایستن سرا و باغ فرمودن چه بایست گمان بردم که تو شیر شکاری نگیری جز گوزن مرغزاری ندانستم که تو روباه پیری به صد حیله یکی خر گوش گیری چرا چون شسته بودی خویشتن پاک فشاندی بر تنت خاکستر و خاک چرا بگذاشتی جام میو شیر نهادی پیش خود جام سک و سیر چرا بر خاستی از فرش نیسان نشستی بر پلاس و شال خلقان نه بس بود آنکه از شهرم برفتی به شهر دشمنان مأوا گرفتی نه بس بود آنگه دیگر یار کردی مرا زی دوست و دشمن خوار کردی نه بس بود آنکه چون نامه نبشتی سخن با خون من در هم سرشتی ابا چندین جفا و خشم و آزار نهادی بار زشتی بر سر بار چو دایه پیش تو آمد براندی سگ و جادو و پر دستانش خواندی تو طراری و پر دستان به دایه توی جادو توی بسیار مایه تو او را غرچه و نادان گرفتی فریب جادوان با او بگفتی هم او را هم مرا دستان نهادی هزاران داغمان بر جان نهادی توی صحاک دیده جادوی نر که هم نیزنگ سازی هم فسونگر تو کردی بیوفایی ما نکردیم تو خوردی زینهار و ما نخوردیم ببودی چند گه خرم به گوراب کنون باز آمدی با چشم پر آب همی گویی سخنهای نگارین درونش آهنین بیرونش زرین منم آن نو شکفته باغ صد رنگ که تو بر من بگفتی آن همه ننگ منم آن گلشن شهوار نیکو که در چشم تو بودم یکسر آهو منم آن چشمه کز من آب خوردی چو خوردی چشمه را پر خاک کردی کنون از تشنگی بردی بسی تاب شتابان آمدی کز من خوری آب نبایستی ز چشمه آب خوردن چو خوردی چشمه را پر خاک کردن و یا اکنون که کردی چشمه را خوار نیاری آب او خوردن دگر بار
سمن ویس گریان بر لب بام لب بام از رخش گشته وشی فام نشد سنگین دلش بر رام خشنود که نقش از سنگ خارا نستر زود اگر چه دلش بر رامین همی سوخت زرشک رگته کین دل همی توخت چو برزد آتش مهر از دلش تاب بیامد رشک و بر آتش فشاند آب بدو گفتای فریبنده سخن گوی در افگندی به میدان سخن گوی به خواهش باد را نتوان گرفتن فروغ خور به گل نتوان نهفتن اگر رفتی ز مهر من به گوراب بسان تشنه جویان در جهان آب برفتی تا نبینی خشم و نازم ببردی کبگ مهر از پیش بازم گهی جستن ز رویم یادگاری گهی جستی ز هجرم غمگساری نبودت چارهای جز یار دیگر گرفتی تا شدت اندوه کمتر گرفتم کاین سراسر راست گفتی نه خوش خوردی نه بیتیمار خفتی چرا آن بیهده نامه نبشتی چرا گفتی مرا در نامه زشتی چرا بر دایه خشم آلود بودی مرو را آن همه خواری نمودی که فرمودت که پیش دشمنانش ز پیش خویش همچون سگ برانش ترا پندی دگم گر گوش داری به دانش بشنوی گر هوش داری چو بنمایی ز دل پنداشتی را بمانی جای لختی آشتی را به جنگ اندر خردمند نکو رای بماند آشتی را لختکی جای ترا دیو آنچنان کین در دل افگند که تخم آشتی از دلت بر کند تو نشنیدی که دو دیو ژیانند همیشه در تن مردم نهانند یکی گوین بکن این کار و مندیش کزو سودی بزرگ آید ترا پیش چو کرده بیاید آن دگر یار بدو گوید چرا کردی چنین کار ترا آن دیو پیشین کرد نادان کنون دیو پسین کردت پشیمان نبایست از بنه آزار جستن کنون این پوزش بسیار جستن گنه نا کردن و بیباک بودن بسی آسان از پوزش نمودن ز خورد ناسزا پرهیز کردن به از پس داروی بسیار خوردن ترا گر این خرد آن گاه بودی زبانت لختکی کوتاه بودی مرا نیز ار خرد بودی ز آغاز نبودی گاه مهرم چون تو انباز چنان چون تو پشیمان گشتی اکنون پشیمان گشت جان من همیدون همی گویم چرا روی تو دیدم و گر دیدم چرا مهرت گزیدم کنون تو همچو آبی من چو آتش تو بس رامی و من بس تند و سر کش نباشم زین سپس با تو هم آواز نباشد آب و آتش را به هم ساز