فدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فدی . [ ف َ دا ] (ع مص ) فِدی ̍. رجوع به فداء شود. ◄ (اِ) مالی که در عوض مفدی داده شود. - فداک ابی، فدی لک ابی ؛ هنگام دعا کردن کس آرند، یعنی پدرم را فدای تو کنم . و آن از مصادری است که عامل آن بسبب کثرت استعمال حذف شود. (از اقرب الموارد).
فدی . [ ف ِ ] (از ع، ص ) در فارسی، ممال فداء بمعنی قربانی شده و فداشده است : همتش را سپهر کفش بساط دولتش را زمانه کبش فدی . ابوالفرج . تنم به مهر اسیر است و دل به عشق فدی همی به گوش من آید ز لفظ عشق ندی . ادیب صابر. فلان مجاور دولتسرای وقت مرا که تن به مهر اسیر است و دل به عشق فدی . سیف اسفرنگ (دیوان ص ٤٨٣).
فدی . [ ف ِ دا ] (ع مص ) فداء. فَدی ̍. رجوع به مصادر مذکور شود. ◄ ج ِ فدیة. رجوع به فدیة شود.