فراخ حال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراخ حال . [ ف َ ] (ص مرکب ) قاهی . (منتهی الارب ). آنکه کار و بارش خوب است . (یادداشت بخط مؤلف ). - فراخ حال بودن ؛ در رفاه زیستن . (یادداشت بخط مؤلف ). - فراخ حالی ؛ غضارت عیش . رفاه . (یادداشت بخط مؤلف ).