فراخا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراخا. [ ف َ ] (حامص، اِ) فراخی و گشادگی . (برهان ). فراخنای چیزی . (اسدی ). فسحت . وسعت . (یادداشت بخط مؤلف ) : شادیت باد چندانک اندر جهان فراخا تو با نشاط و شادی، با رنج و درد اعدا. دقیقی . ای بی تو فراخای جهان بر ما تنگ ما را به تو فخر است و تو را از ما ننگ . سعدی . مگر لیلی نمیداند که بی دیدار میمونش فراخای جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی . سعدی (از بدایع). ◄ محل فراخی و گشادگی، یعنی چیزی که فراخی و گشادگی قایم به اوست . (برهان ). پهنه . (یادداشت بخط مؤلف ). عرض . پهنا. (ناظم الاطباء) : چون خطّ دراز است بی فراخا خطی که درازاش بیکران است . ناصرخسرو. رجوع به فراخ شود.