فراختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراختن . [ ف َ ت َ ] (مص ) افراختن . بلند ساختن . (برهان ). فراشتن . (آنندراج ) : آهو همی گرازد گردن همی فرازد گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا. کسائی . فراختم علم فتنه را به هفت فلک بگستریدم فرش ستم به هفت اقلیم . سوزنی . از نمودار هفت گنبد خویش گنبدی زآسمان فراخته بیش . نظامی . - برفراختن : ره پهلوانان نسازد همی سرت بآسمان برفرازد همی . فردوسی . بدینگونه چون کار لشکر بساخت به گردون کلاه کیان برفراخت . فردوسی . گه ز بالا سوی پستی بازگردد سرنگون گه ز پستی برفرازد سوی بالا برشود. فرخی . - سر فراختن : همه بد سگالید و با کس نساخت به کژّی و نامردمی سر فراخت . فردوسی . - گردن فراختن : اگر تشریف شه ما را نوازد کمر بندد رهی، گردن فرازد. نظامی . رجوع به افراختن و افراشتن شود.