فراخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراخی . [ ف َ] (حامص ) گشادگی . پهنا. فراخا. فراخنا : سرایی بر سپهرش سرفرازی دو میدانش فراخی و درازی . نظامی . ◄ فراوانی . وفور. خصب . رفاه . وسعت . ضد قحط و تنگی . (یادداشت بخط مؤلف ) : فراخی که از تنگی آمد پدید جهان آفرین داشت آن را کلید. فردوسی . آن قحط برخاست و فراخی پدید آمد. (قصص الانبیاء ص ١٣٠). خدای عزوجل رحمت کرد و باران داد و فراخی پیدا شد. (مجمل التواریخ و القصص ). شه چو عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال . سنایی . فراخی باد از اقبالش جهان را ز چترش سربلندی آسمان را. نظامی . فراخی در جهان چندان اثر کرد که یک دانه غله صد بیشتر کرد. نظامی . فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه . سعدی . ◄ افزونی . بیشی . (یادداشت بخط مؤلف ).