فراداشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراداشتن . [ ف َ ت َ ] (مص مرکب ) افراختن و بلند کردن . (ناظم الاطباء). ◄ به سویی متوجه کردن . فراپیش بردن . رجوع به فرادادن شود. ◄ نگه داشتن : چراغی فرا راه من دارید. (یادداشت بخط مؤلف ) : من آن شب در آن موضع حاضر بودم و شما را چراغ فرامیداشتم . (سندبادنامه ص ٥٠). ◄ منصوب کردن . گماشتن : دو پسر خویش را ابوالحسن و ابوسعید به نیابت خویش فراداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٤). - گوش فراداشتن ؛ استماع . (یادداشت بخط مؤلف ).