فراز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراز کردن . [ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نزدیک کردن . پیش آوردن : دست فراز کردو قبضه ای از خاک برگرفت . (قصص الانبیاء). بهاءالدوله سر به طایع فراز کرد یعنی در گوش سخنی میگویم و پس گوشش به دندان برکند. (مجمل التواریخ و القصص ). رجوع به فراز آوردن شود. ◄ بستن : مهر و کینش مثل دو دربانند در دولت کنند باز و فراز. فرخی سیستانی . دیده از دنیا فراز می کنی، ایشان را چیزی بگذار. (تذکرةالاولیاء عطار). به روی خود در طَمّاع باز نتوان کرد چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد. سعدی . حضورمجلس انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید. حافظ. رجوع به فراز شود.