فرازآمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرازآمدن . [ ف َ م َ دَ ] (مص مرکب ) نزدیک شدن : تا زنده باشی کس فراز تو نیارد آمد. (مجمل التواریخ و القصص ). از درخت باردارش بازنشناسی ز دور چون فرازآیی بدو در زیر برگش بار نیست . ناصرخسرو. فرازآمد به گرد بارگه تنگ به تندی کرد سوی خسرو آهنگ . نظامی . ◄ رسیدن : دلم پرآتش کردی و قد و قامت کوز فرازنامد هنگام مردمیت هنوز. آغاجی . مار را چون اجل فرازآید به سر راه خلقش آز آید. سنایی . چو سقراط را رفتن آمد فراز دواسبه به پیش اجل رفت باز. نظامی . که هنگام کوچ آمد اینک فراز به جای دگر میکنم ترکتاز. نظامی . ◄ پیش آمدن : آخر ملک کشمیر به صلح فرازآمد. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ پدید آمدن : فرازآیند از هر سو بسی مرغان گوناگون پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحانها. ناصرخسرو. ◄ وارد شدن : روا نبود که فرزند رسول فراز آید وبرنخیزی . (تذکرةالاولیاء). ◄ بالا آمدن : نگونسار گشتی به چاه دراز که هرگز از او برنیایی فراز. اسدی . ◄ به هم آمدن . بسته شدن : دوش نامد چشمم از فکرت فراز تا چه میخواهد ز من جافی زمن . ناصرخسرو. کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آید نبیند کس که از خنده دهان گل فرازآید. فرخی . ◄ بازآمدن : به خسته درنگری صحتش فرازآید به مرده برگذری زندگی ز سر گیرد. سعدی .