فرازرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرازرفتن . [ ف َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) نزدیک رفتن : به شاهنامه بر ار هیأت تو نقش کنند ز شاهنامه به میدان رود به جنگ فراز. سوزنی . نازنین را ز سر برون شد ناز پیش آن زخم خورده رفت فراز. نظامی . نرود مرغ سوی دانه فراز چون دگر مرغ بیند اندر بند. سعدی . رجوع به فراز شود.