فراست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراست . [ ف ِ س َ ] (ع اِمص ) فهم و ادراک و زیرکی و دانایی و قیافه و آن علمی است که از صورت پی به سیرت برند. (غیاث اللغات ). فراسة : کلیله گفت : توچه دانی که شیر در مقام حیرت است ؟ گفت : به خرد و فراست خویش . (کلیله و دمنه ). فصلی بنوشتم بدان حال که بر وفق حدس و فراست من آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ناکسان را فراستی است عظیم گرچه تاریک طبع و بدخویند. سعدی . عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت . (گلستان ). به فراست به جای آوردم که معزول است . (گلستان ). فال مؤمن فراست نظر است وین ز تقویم و زیج ما به در است . اوحدی . رجوع به فِراسة شود.
فراست . [ ف َ س َ ] (ع مص ) سواری کردن و دانائی در مقدمه ٔ اسبان و اسب شناختن . (غیاث اللغات ). اسب شناسی است و درباره ٔ آن کتابها به فارسی و عربی نگاشته شده است . رجوع به فَراسَة شود.