فراغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراغ . [ ف َ ] (ع مص ) پرداختن . (منتهی الارب ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). پرداخته شدن . (تاج المصادر بیهقی ). فارغ شدن . (مصادر زوزنی ) : همی بود یک ماه با درد و داغ نمی جست یک دم ز انده فراغ . فردوسی . آنچه به فراغ دل بازگردد بباید نبشت . (تاریخ بیهقی ). در آنچه به فراغ دل او پیوندد مبادرت نموده شد. (کلیله و دمنه ). ◄ آهنگ کردن به سوی چیزی . (منتهی الارب ). قصد کردن . (اقرب الموارد). ◄ تهی شدن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (مصادر زوزنی ). تهی شدن ظرف . (اقرب الموارد). ◄ ریخته شدن آب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) آسایش و پرواس و فراغت . (ناظم الاطباء) : هرکه او خورده است دود چراغ بنشیند به کام دل به فراغ . سنایی . نیز شاید بود که کسی را برای فراغ اهل و فرزندان ... به جمع مال حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). خلایق روی زمین آسوده و مرفه، پشت به دیوار امن و فراغ داده . (کلیله و دمنه ). نفس فراغ را به سنان بدخویی مجروح نکند. (جهانگشای جوینی ). برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ چون دست میدهد نفسی نوبت فراغ . سعدی . کسی دارد از علم عالم فراغ که او چون قلم خورده دود چراغ . امیرخسرو دهلوی . قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول . حافظ. ◄ امکان . اتفاق مناسب . فرصت . توفیق : روزی از آنجا که فراغی رسید باد سلیمان به چراغی رسید. نظامی . ◄ خلوت : فراغ عبادت از این به میسر شود. (گلستان ).
فراغ . [ ف ُ ] (اِ) فروغ و روشنایی چراغ و آتش و مانند آن . (برهان ). فروغ . رجوع به فروغ شود.
فراغ .[ ف ِ ] (اِ) باد سرد تابستان . (برهان ) : از هر سویی فراغ به جان تو بسته یخ است پیش چوسندانا. (منسوب به ابوالعباس ). صاحب برهان قاطع برای اینکه این شاهد واحد را قدری تعدیل کند فراغ را «باد سرد تابستانی » معنی کرده است . نه در زبان فارسی و نه در زبان عربی من مثالی نیافتم و گمان می کنم گردآورندگان لغت نامه ٔ اسدی (لغت فرس ) که ظاهراً هم عامی بوده و هم از اهل زبان ما نبوده اند و این بیت را دیده اند به قرینه این معنی را به کلمه داده اند. من گمان می کنم فراغ همان فراغ عربی است و «فراغ به جان تو» تعبیری درزبان ادب است به جای «دور از شما» یا «دور از جان شما» که امروز معمول است . (از یادداشت مرحوم دهخدا).