فراموش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراموش کردن . [ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از یاد دادن . از یاد بردن . فرامش کردن . مقابل به یاد آوردن . (یادداشت به خط مؤلف ) : گر فراموش کرد خواجه مرا خویشتن را به رقعه دادم یاد. شهید بلخی . من فراموش نکردستم و نی خواهم کرد آن تبوک جو و آن ناوه ٔ اشنان تو را. منجیک . کنون داستانی ز نو گوش کن غم و رنج گیتی فراموش کن . فردوسی . فراموش کردی مگر کار اوی ؟ که آزرده گشتی ز تیمار اوی . فردوسی . فراموش کردی تو رزم سران ؟ که بازآمدی با سپاهی گران . فردوسی . چنین است آدم بی رای و بیهوش کند سختی و شادی را فراموش . فخرالدین اسعد. ای خفته همه عمر شده خیره ومدهوش وز عمر جهان بهره ٔ خود کرده فراموش . ناصرخسرو. بهره ٔ خویشتن از عمر فراموش مکن رهگذارت به حساب است نگه دار حسیب . ناصرخسرو. دادم همه ننگ و نام بر باد کردم همه نیک و بد فراموش . عطار. یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت : هیچت از ما یاد می آید؟ گفت : بلی، هرگاه که خدای را فراموش کنم . (گلستان ). می ِ صِرف ِ وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد. سعدی . چنان قحطسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق . سعدی . ◄ فراموش گردانیدن . از یاد کسی بردن . از خاطر بردن : شربتی تلخ تر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا. سعدی . - از دل فراموش کردن ؛ از دل بیرون کردن . از یاد بردن : جم اندیشه از دل فراموش کرد سه جام می از پیش نان نوش کرد. اسدی . و رجوع به فراموش شود.