فرانمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ نُ یا نِ دَ) (مص م.)<BR>۱- آشکار کردن.<BR>۲- نشان دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ نُ یا نِ دَ) (مص م.) ۱- آشکار کردن. ۲- نشان دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرانمودن . [ ف َ ن ُ / ن ِ / ن َدَ ] (مص مرکب ) نشان دادن . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ وانمود کردن . (یادداشت به خط مؤلف ) : فرامی نمود که برای طلب علم هجرت کرده ام . (کلیله و دمنه ). فرانموده که او برخلاف پدر به عقیدت مسلمان است . (جهانگشای جوینی ). از دلتنگی خون در شیشه میکرد و فرامی نمود که خنده است . (جهانگشای جوینی ). فرامی نمایم که می نشنوم مگر کز تکلف مبرا شوم . سعدی . چنان فرانمای که از خدمتکاران مایی . (ترجمه ٔ تاریخ قم ). رجوع به وانمودن، وانمود کردن و نیز رجوع به فرا شود.