فراوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراوی . [ ف َ ] (اِخ ) منصوربن عبدالمنعم بن عبداﷲبن محمدبن فضل . وی [ از زادگاه خود فراو ]، به بغداد آمد و در آنجا ازجد خود ابوالبرکات و از جد پدرش روایت کرد. سپس به بلاد خود بازگشت و به سال ٦٠٨ هَ .ق . به نیشابور درگذشت . از او وجیه بن طاهر شحامی حدیث شنید. تولد او در ماه رمضان سال ٥٢٢ هَ .ق . بود. (از معجم البلدان ).
فراوی . [ ف َ ] (اِخ ) محمدبن قاسم، مکنی به ابونعیم . از حمیدبن زنجویه و جز او حدیث شنید. ابواسحاق محمدبن یحیی و جز او از وی روایت کنند. وی در عبادت کوشا بود. (از معجم البلدان ).
فراوی . [ ف َ ] (اِخ ) محمدبن فضل بن احمدبن محمدبن احمد، مکنی به ابوعبداﷲ. یاقوت نویسد: شیخ شیوخ ما بود و امام و متفنن و اهل مناظره و محدث و واعظ و در میان مردم گرامی بود.و خود اهل علم را گرامی میداشت . از ابوعثمان اسماعیل بن عبدالرحمان صابونی و ابوحفص عمربن احمدبن محمدبن مسرور و ابوبکر محمدبن قاسم صفار و ابواسحاق ابراهیم بن علی شیرازی و ابوبکر احمدبن حسن بیهقی و ابوالقاسم قشیری و ابوالمعالی جوینی و گروه بسیاری دیگر حدیث کند. از وی شیخ ما مؤیدبن محمدبن علی طوسی و ابواحمد عبدالوهاب بن علی بن سکینه بالاجازه روایت کنند. اورا مجالسی است در وعظ و تذکیر که فراهم شده است . وی در شوال سال ٥٠٣ هَ .ق . به نیشابور درگذشت و نزدیک مدفن محمدبن اسحاق بن حربه به خاک سپرده شد. تولد او به سال ٤٤١ یا ٤٦١ هَ .ق . بود. (از معجم البلدان ).