فراپیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراپیش . [ ف َ ] (ق مرکب، حرف اضافه ٔ مرکب ) اَمام . (مهذب الاسماء). در پیش چیزی : اینهمه محنت که فراپیش ماست اینْت صبورا که دل ریش ماست . نظامی . فراپیش او غلامی چراغی در دست گرفته بود. (ترجمه ٔ تاریخ قم ). - فراپیش آمدن : اگر صد وجه نیک آید فراپیش چو وجهی بد بود زآن بد بیندیش . نظامی . - فراپیش داشتن ؛ عرضه کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : آینه ٔ جهد فراپیش دار درنگر و پاس رخ خویش دار. نظامی . متاعی که در سله ٔ خویش داشت بیاورد و یک یک فراپیش داشت . نظامی . - فراپیش گرفتن ؛ پیش انداختن : لوط را فرمود که برخیز ورختهای خود را برگیر و دختران را فراپیش گیر. (قصص الانبیاء ص ٥٧). - فراپیش نهادن : به خوان زر نهادندی فراپیش هزاروهفتصد مثقال کم بیش . نظامی . هر جا که قدم نهی فراپیش بازآمدن قدم بیندیش . نظامی . رجوع به فرا شود.