فراگرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراگرفتن . [ ف َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) بگرفتن . گرفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). اخذ. (تاج المصادر بیهقی ) : گفت یا موسی فراگیر و مترس . (قصص الانبیاء). صعب گردد به تو آن کار که اش داری صعب بگذرد سهل گرش نیز فراگیری سهل . ابن یمین فریومدی . بعضی را بکشت و بعضی را به بردگی فراگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ قم ). ◄ برداشتن : قدحی آب فرات فراگرفت و بریخت . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٢). رجوع به فرازگرفتن و برگرفتن شود. ◄ شمول . اشتمال . دربرگرفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ آموختن و مطالعه نمودن . (آنندراج ). آموختن و یاد گرفتن . (غیاث ) : بتی دارم که بیرون آورد از دین فرنگی را فراگیرند از چشمش غزالان شوخ وشنگی را. محسن تأثیر (از آنندراج ). ◄ معلوم کردن . (غیاث از چراغ هدایت ). ◄ گسترش یافتن . گسترده شدن . همه جا را گرفتن : مباداکه چون آتش بالا گیرد، عالمی را فراگیرد. (گلستان ). اول چراغ بودی و آهسته شمع گشتی آسان فراگرفتی، در خرمن اوفتادی . سعدی . ◄ پر کردن . (ناظم الاطباء) : بسا نحیف نهالا که گر بپیراییش فضای باغ فراگیرد از فروغ و فتن . قاآنی . ◄ محاصره کردن . گرداگرد کسی یا چیزی را گرفتن : اتباع خوارزمشاه را به تیغ انتقام فراگرفتند و بعضی را بکشتند.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آلتونتاش و ارسلان جاذب حصار او را فراگرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ عادت کردن . ◄ واپس گرفتن . ◄ تصرف کردن . ◄ نگاه داشتن . ◄ ربودن . ◄ منقبض بودن . ◄ اسهال داشتن . (ناظم الاطباء).