فربه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ بِ) [ په. ] (ص.)۱ - پُرگوشت، چاق.<BR>۲- عظیم، سنگین.۳ - نیرومند.۴ - سخت، شدید.<BR>۵- آبادان، پر رونق. <BR>۶- بسیار، فراوان.<BR>۷- ضخیم، ستبر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ بِ) [ په. ] (ص.)۱ - پُرگوشت، چاق. ۲- عظیم، سنگین.۳ - نیرومند.۴ - سخت، شدید. ۵- آبادان، پر رونق. ۶- بسیار، فراوان. ۷- ضخیم، ستبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فربه . [ ] (اِخ ) از رستاق انارطسوج است . (تاریخ قم ص ١٢١).
فربه . [ ف َ ب ِه ْ ] (ص ) چاق . سمین . شحیم . فربی . (یادداشت به خط مؤلف ). مقابل لاغر. (آنندراج ). پروار. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). پرگوشت : نشست اندر آن پاک فربه بره که تیر اندر آن غرق شد یکسره . فردوسی . بسی گوسفندان فربه بکشت بیامد یکی جام زرین به مشت . فردوسی . تو چنین فربه و آکنده چرایی، پدرت هندوی بود، یکی لاغر و خشکانج و نحیف . لبیبی . چریده ٔ دیولاخ، آگنده پهلو به تن فربه، میان چون موی لاغر. عنصری . بوستان افروز پیش ضیمران چون نزاری پیش روی فربهی . منوچهری . پیلان را عرض کردند هزاروششصد نر و ماده، بپسندید، سخت فربه و آبادان بودند. (تاریخ بیهقی ). مرد، دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود به زیر جواز . ناصرخسرو. قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است بل قدر مردم از سخن و علم پربهاست . ناصرخسرو. دولتش صید و صید فربه باد روزش از روز و شب ز شب به باد. نظامی . کس به خون ریزی چنین لاغر تا که فربه نشد شتاب نداشت . عطار. جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عزّ است و شرف . مولوی . لاغر و فربه اند اهل جهان کار عالم از این دو گونه بود. امیرخسرو دهلوی . ◄ قوی و سنگین، چون کوه فربه و زخم فربه و فوج فربه و آتش فربه . ◄ معمور و آبادان، چون ملک فربه و گنج فربه . ◄ بسیار و فراوان . (آنندراج ). - زمین فربه ؛ زمین پرقوت . (یادداشت به خط مؤلف ) : دهقان کشتمند رضای خدای باش و اندر زمین فربه دل تخم خیر کار. سوزنی . - فربه شدن ؛ نیک پرورده شدن و رشد یافتن . تسمن . (تاج المصادر بیهقی ).پرگوشت شدن . چاق شدن : جود لاغرگشته از دستش همی فربه شود بخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود. فرخی . ای کوفته نقاره ٔ بی باکی فربه شده به جسم و به جان لاغر. ناصرخسرو. - فربه شمردن ؛ استسمان . (تاج المصادر بیهقی ). - فربه کردن ؛ اِسمان . تسمین . (تاج المصادر بیهقی ). چاق کردن : چو گربه نوازی کبوتر بَرَد چو فربه کنی گرگ یوسف دَرَد. سعدی (بوستان ). - فربه گشته ؛ چاق . سمین : جود لاغرگشته از دستش همی فربه شود بخل فربه گشته ازجودش همی لاغر شود. فرخی .