فرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رْ) (اِ.) تار، تار جامه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رْ) (اِ.) تار، تار جامه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرت . [ ف ُ ] (اِ) گیاهی است که درد شکم را سود دارد. (برهان ) (فهرست مخزن الادویه ). ◄ روشن کردن و صاف کردن را نیز گویند به ریاضت و طاعت و آن را به عربی مجاهده گویند. (برهان ). در فرهنگ دساتیر «فرتود» به معنی روشن ساختن دل و تصفیه ٔ قلب است به رنج و ریاضت و پرستش یزدان که به تازی مجاهده گویند و ترجمه ٔ لفظ اشراق است، چه حکیم اشراقی را «فرتودی » گویند. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). و رجوع به فرتود شود.
فرت . [ ف َ ] (اِ) تانه و تارهای جامه باشد که جولاهگان به جهت بافتن آراسته و مرتب ساخته باشند. (برهان ).
فرت . [ ف َ رَ ] (ع مص ) سست خرد شدن سپس دانشمندی . (از منتهی الارب ). ضعف عقل پس از استواری . (از اقرب الموارد).