فرجام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرجام . [ ف َ ] (اِ) بر وزن و معنی انجام است که به معنی انتها و آخر باشد. (برهان ). عاقبت . (غیاث ). خاتمه . ختام . (یادداشت به خط مؤلف ). در زبان پهلوی فرژام و فرجام و فرجامینیتن، از پارسی باستان ظاهراً فرجامه از ریشه ٔ گم به معنی رفتن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : ابله و فرزانه را فرجام خاک جایگاه هر دو اندر یک مغاک . رودکی . که چون باشد انجام و فرجام جنگ که را بیش خواهد بد اینجا درنگ . دقیقی . چنین است فرجام آوردگاه یکی خاک یابد یکی فر و جاه . فردوسی . شما هیچ دل را مدارید تنگ چنین است آغاز و فرجام جنگ . فردوسی . چرا به هم نکنی زر و سیم خویش به جهد چرا نگه نکنی کارخویش را فرجام . فرخی . زمستان رابود فرجام نوروز چنان چون تیره شب را عاقبت روز. فخرالدین اسعد. همین است و یک رزم مانده ست سخت بکوشیم تا چیست فرجام بخت . اسدی . فرجام کار خویش نگه کن چو عاقلان فرجامجوی روی ندارد به رود و جام . ناصرخسرو. همه فردای تو به از امروز همه فرجام تو به از آغاز. مسعودسعد. با خود گفت غفلت کردم و فرجام کار غافلان چنین باشد. (کلیله و دمنه ). خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست . خاقانی . که شیرین انگبینی بود در جام شهنشه روغن او شد به فرجام . نظامی . پیر میخانه همی خواند معمایی دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن . حافظ. - بدفرجام ؛ بدعاقبت : گدایی نیک سرانجام به از پادشاهی بدفرجام . (گلستان ). - بدفرجامی ؛ بدعاقبتی : وفاداری کن و نعمت شناسی که بدفرجامی آرد ناسپاسی . سعدی (صاحبیه ). - خوب فرجام ؛ آنکه عاقبت کارش نیک باشد. خوش فرجام . خوشبخت : برش تنگدستی دو حرفی نوشت که ای خوب فرجام نیکوسرشت . سعدی (بوستان ). - فرخنده فرجام ؛ خوب فرجام . خوشبخت : هم از بخت فرخنده فرجام تست که تاریخ سعدی در ایام تست . سعدی (بوستان ). - نافرجام ؛ بدعاقبت . (غیاث ) : هیچ دانی که چیست دخل حرام یا کدام است خرج نافرجام ؟ سعدی (صاحبیه ). - نیک فرجام ؛ خوب فرجام . عاقبت به خیر: بخواند هوشمند نیک فرجام نشاید کرد ضایع خیره، ایام . سعدی .